جنگ نسازم و كار را بر اين پادشاهى تنگ نگردانم . پس او را پاسخ پندمندى مىدهيم و اگر پس از آن پند من باز هم جنگ بجويد ، ديگر چنان با سپاهيانم به جنگ او خواهم رفت كه آسمان و ماه نيز بر او بخشايش آورند . بدانيد كه اين آزمايش زيانى نخواهد داشت . باشد كه دوستى در ميان بماند . اكنون در اين كار چه مىگوييد ؟ همهء آن بزرگان سر برافراختند و در پاسخ آن پادشاه گفتند : اى شاه دادگر و راد ، براستى كه كسى مهترى چون تو به ياد ندارد . تنها آن چيزى را مىگويى كه بهتر باشد . خوشا كسى كه مهترى چون تو داشته باشد . اگر آن پادشاه دوست تو گردد ، پس اين همان چيزى است كه مردم پارسا مىخواهند . همهء گنجها در برابر رنج تو ارزشى ندارد ، اگر كه كسى چون اسكندر كه از روم بيآيد و با شمشير خود روى زمين را همچون دريا بسازد ، از درگاه تو با گرفتن چيزهايى بازگردد . براستى كه همهء چيزهاى گيتى به پشيزى نمىارزند . ما نيز هيچ راهى بجز آشتى نمىبينيم زيرا كه مردم جنگجوى ، و الا نيستند . چون قيدافه گفتار آن خردمندان و موبدان « 1 » پسنديده و پاك دل را بشنيد ، در گنج بگشود و تاج پدر خود را با دستبند و گردنبند زر بيآورد . تاجى بود كه در آن سرزمين هيچكس را توان سنجيدن ارزش گوهرهاى آن نبود . پس قيدافه به آن فرستاده گفت : اين را ارزشى نباشد و هر كه بجز او آن را بدارد ، ناروا باشد . چون اسكندر را سزاوار اين تاج بزرگان ديدم ، او را بر فرزند پر مايهء خود نيز برگزيدم . قيدافه را تختى بود كه هفتاد پاره بود و همه را با چارههايى در هم بافته و سرشان را برگردانده بودند و سر پايههايش همچون سر اژدها بود و كسى ارزش گوهرهاى آن را نمىدانست . در آن چهارسد گوهر شاهوار و چهارسد ياكند سرخ - كه سنگينى هر يك چهل و هشت نخود « 2 » و به رنگ دانهء انار بود - و چهارسد پاره زمرّد به سبزى رنگين كمان به كار رفته بود . قيدافه كه زنى همچون كوههء دريا بود ، دلى به بخشندگى دريا داشت . پس آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 703
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٣
هامش
( 1 ) - موبد در اينجا به معناى حقيقى كلمه نيست و مراد روحانيون اندلس بوده است .
( 2 ) - 48 نخود برابر با 2 مثقال است .