به دام من افتد . چون قيدافه گفتار اسكندر را بشنيد و با چشم دل ، آن چارهء او را بديد ، به زير لب بخنديد . سپس اسكندر پر از انديشه از نزد او برفت .
پيمان اسكندر با قيدافه و بازگشتن او
اسكندر سراسر آن شب ديرياز را به چارهجويى پرداخت . چون روز فرا رسيد و خورشيد درفش زرّين خود را بر فراز خاك برافراخت و آن پرنيان بنفش شب نگونسار گشت ، اسكندر به نزديك قيدافه شاه آمد . پس چنان كه آيين بود ، ريدكى برفت و او را در آن بارگاه فرود آورد . سپس آنجا را از بيگانه تهى كردند و آن فرستاده را به پيش شاه بردند . چون اسكندر ، قيدافه را بر تخت بديد ، گفت : اورمزد با خِرد تو يار بادا . سوگند به كيش مسيحا و گفتار راست و پروردگار دانايى كه بر زبانم گواه است و سوگند به آيين و كيش چليپاى بزرگ و به جان و سر شهريار سترگ و به زنّار شمّاس و روح القدس كه از اين پس سرزمين اندلس مرا به خود نبيند و نه سپاهى براى جنگ بدانجا فرستم ، نه هيچگونه فريبى به كار ببرم و نه به فرزند پاك تو بد كنم و يا به بد فرمان دهم . با جان خود بر تو راستكار باشم و هرگز بر تو بىمِهرى نجويم .
كسى كه نيكخواه تو باشد ، همچون برادر من خواهد بود و اين تخت تو براى من بجاى چليپاست .
چون قيدافه به آن سوگند اسكندر و آن دل و زبان راست او نگاه كرد ، در سراسر آن كاخ زيرگاههاى زرّين بنهاد و آنجا را با آرايش چينى بيآراست . سپس بزرگان و نيك اختران را فراخواند و همهء آنها را بر آن زيرگاههاى زرّين بنشاند . پس از آن ، دو فرزند گرامى و خويشان خود را بيآورد و گفت : سزاوار باشد كه در اين سراى سپنجى اين همه در رنج نباشيم . نبايد بهرهء من از گردش روزگار ، كينه و كارزار گردد . اسكندر از جنگ سير نخواهد شد و اگر آسمان را هم به زير آورَد ، از براى گنج ، جنگ با ما را خواهان است . ليك همهء گنجهاى گيتى نيز به رنج نيارزد . من بر آن هستم كه با او
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 702
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٢