خودت نيز از آن پس دستور نيك و گنجور من در اين سرزمين خواهى بود . اسكندر كه چنين شنيد ، از جاى خود برخاست و از براى آن پيمان ، دست او را در دست گرفت . آنگاه طينوش ازو پرسيد كه : آيا اين كار را چگونه و با چه افسونى مىكنى ؟ اسكندر گفت : بدان كه چون از پيش قيدافهشاه بازگردم ، تو بايد با من به آن راه بيآيى و هزار سوار نامدار و شايستهء كارزار نيز با خود بيآورى . در آن راه ، در جايى بيشهاى ديدهام . تو را با سپاهيانت در آنجا به نخيز « 1 » مىنشانم و خودم از پيش تو به نزد اسكندر مىروم و روان بدانديش او را مىبينم و او را مىگويم كه قيدافه چندان چيز برايت فرستاده كه ديگر به هيچ چيزى نخواهى انديشيد . ليك فرستادهء قيدافه مىگويد كه من را در ميان سپاهيان ياراى آمدن به پيش اسكندر شاه نيست . پس اگر او روا بداند با موبدان و خردمندانش به پيش طينوش بيآيد و چون او را ببيند ، آن خواستهها و گنجهاى آراستهء گوناگون را بپذيرد . و من به اسكندر مىگويم كه چون طينوش تو را بىسپاهيانت ببيند ، ديگر به نزدت خواهد آمد . اگر هم بخواهد بازگردد ، راه برايش گشاده خواهد بود . [ اينك تو اى طينوش بدان كه ] چون اسكندر آن گفتار چرب مرا بشنود ، ديگر به فريب من نيانديشد و به زير آن سايهء درخت بيآيد تا آن تاج و تخت و خواستهها را بيابد . آنگاه تو سپاهيان جنگى خود را به گِرد او بيآور و با كشتن او ديگر آرام بگير . با اين كار تو كامروا خواهى گشت و كيفر من نيز داده خواهد شد و ديگر كسى از آن پس دشمن تو نخواهد بود . چون اسكندر را به چنگ آورى ، ديگر من از آن تو خواهم بود و اگر بفرمايى ، پاسبانت خواهم شد . ليك بدان كه آن هنگام كار من از پيش خواهد رفت كه تو خواسته و كنيز و اسپان آراستهء بسيارى بدينجا آورى . چون طينوش اين سخن را ازو بشنيد ، شاد گشت و همچون سرو آزادى شد . پس گفت : اميد آن دارم كه روز سپيد بر او تيره گردد و از براى آن خونهاى دارا پسر داراب و پهلوانان سند و فور دلير - آن سرافراز هند - كه در گيتى بريخت ، ناگهان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 701
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠١
هامش
( 1 ) - نخيز به پارسى به معناى كمين است .