تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
بخواه و بدان كه اگر در آنجا بسيار درنگ كنى ، سپاهيان خود را خواهم آورد و ديگر نه كشور و تخت و تاج براى او خواهم گذاشت و نه روزگار و شادى و فرّ و بخت . چون طينوش آن گفتار اسكندر را بشنيد ، همچون باد دمان از جاى بجست و به دو گفت : اى ناكس بىخرد ، همانا كه تو را از مردمان نمىشمارند . آيا نمىدانى كه در نزد چه كسى نشسته‌اى ؟ پس در پيش شاه منشين و نيروى خود را منماى . سرت پر از تيزى و برترى است . ليك به من نمىگويى كه شاه تو چه كسى است . اگر فرّ اين شاه نامدار نمىبود ، سرت را همچون ترنجى از تن جدا مىساختم . من همين امشب از درد فور ، سر تو را از تنت جدا مىسازم و آن را به سپاهيان خواهم نمود . مادرش كه چنين شنيد ، بانگى بر او زد كه سر جنگاورش آسيمه‌تر گشت . قيدافه بفرمود كه : او را از پيش من بيرون كنيد و به دشت بفرستيد . سپس پنهانى به اسكندر گفت : نبايد كه طينوش بىدانش و ديوساز ، نهانى چاره‌اى بسازد و تو را گزندى برساند . تو خودت دانش‌پژوه و خردمندى . پس بنگر تا چه بايد كرد . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : روا باشد كه تو طينوش را به نزد خود بازبخوانى . پس قيدافه‌شاه ، فرزند را به نزد خود بخواند و او را بر آن بارگاه نامور بنشاند . آنگاه اسكندر به او گفت : اى نامدار ، اگر كام دل مىجويى ، آرام باش . بدان كه من از براى اين كار تو ، از تو كينه‌اى به دل نگيرم و هر آنچه گويى ، بپذيرم . اين نژندى من از اسكندر است كه خودش شاد و با تخت و تاج است ، ليك مرا بدين سان فرستاده تا از هر نامورى باژ بخواهم و هر بدى كه از دشمن بخواهد برسد ، بر من آيد . ولى من اكنون انديشهء نيكويى بسازم . پس مرا بگوى كه اگر من دست اسكندر را در دست گيرم و او را به نزد تو به اين جايگاه نشست تو بيآورم ، چنان كه هيچ سپاه و شمشير و تخت و تاجى نيز با او نباشد ، تو از اين پادشاهى به من چه خواهى داد ؟ چون طينوش اين سخن را بشنيد ، گفت : نبايد اين سخن كه شنيدم ، كهن گردد . اگر آنچه را كه گفتى ، بجاى آورى و بكوشى و چارهء نيكى بسازى ، من هر آنچه از گنج و هميان و اسپ و مردان شاهدوست باشد ، به تو ببخشم و از تو سپاسگزار باشم .