اسكندر شهريار بود . اسكندر كه چنين ديد ، لب را به دندان گزيد و ديگر برايش روز همچون شب تيره گشت و گفت : هرگز مبادا كه در گيتى كسى را دشنهاى در نهان نباشد . ليك قيدافه به دو گفت : بدان كه اگر اكنون در پيش من دشنهات نيز با تو بود ، نه تو را آن نيرو بود و نه اينجا جاى نبرد و يا راه گريز بود . اسكندر كه چنين شنيد ، گفت : بدان كه هر كسى از بزرگان كه خواستار گيتى نباشد ، نبايد كه از راه گزند سر بپيچد زيرا كسى كه بددل شود ، در گيتى بلند نگردد . اگر اكنون جنگ افزارم با من بود ، همهء خانه همچون دريايى از خون مىگشت . اگر جگرگاه خود را نيز مىدريدم ، تو را مىكشتم . پند دادن قيدافه ، اسكندر را قيدافه از آن كار اسكندر و از آن مردانگى و گفتار تندش بخنديد و به دو گفت : اى شاه شيرفش ، با مردانگى سر از فرمان يزدان مپيچ « 1 » بدان كه نه فور هند و نه دارا پسر داراب و پهلوانان سند از فرّ تو كشته نشدند . اين روزگار بود كه از آن بزرگان برگشت و بهرهء تو از اختر بيش از ايشان بود . ليك تو اين چنين با مردانگى خود گستاخ گشتى كه مهتر زمان و زمين شدى . ولى همهء نيكوييها را از يزدان بشناس و تا زنده باشى ، او را سپاسگزار باش . تو گفتى كه در گيتى ، دانش از آن من است . ليك من اين گفتار تو را راست نمىبينم . دانش تو چه ارزشى خواهد داشت ، چون اين گونه خودت به دَم اژدها بيآيى به روزگار جوانى براى خود نساجامه بدوزى و خود را بسان فرستادهاى درآورى ؟ ولى بدان كه مرا آيين خون ريختن و بيهوده با بزرگان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 697
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٧
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1444 ، بيت 888 آمده :
به دو گفت كاى خسرو شيرفش * به مردى مگردان سر خويش كش
ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 53 در نسخه بدل زيرنويس ، مصراع دوم بدين گونه آمده :
« به مردى سر از حكم يزدان مكش » ^ CENTER كه صحيح مىباشد .