مادر سخن راند و به دو گفت كه چه رنجى بر شهر فريان بيآمد ديگر نه تاج و تخت برجاى ماند و نه سپاه و گنج . سپس قيدروش به مادر گفت : اينك بدان كه اين مردى كه با پيوگ من مىآيد ، كسى است كه مرا از دست اسكندر پسر فيليپوس رها ساخت . و گرنه اسكندر مىفرمود تا گردنم را بزنند و تنم را در آتش بسوزانند . اكنون هرچه او مىخواهد ، به خوبى بكن و هيچ سخنى از او را نپذيرفته مگذار . چون قيدافه اين سخن را از پسرش بشنيد ، دلش از آن درد زير و زبر شد . پس آن فرستاده را به نزد خود در ايوان خواند و او را بر تخت گرانمايگان بنشاند . آنگاه ازو بسيار بپرسيد و او را بنواخت و جايگاه بزرگى برايش بساخت . خوردنى و پوشيدنى و گستردنى بسيارى هم ، از هر گونه ، برايش بفرستاد . آن شب بگذشت . بامداد فردا اسكندر به پرسش به درگاه آن شاه آمد . پس ريدكان پرده را برداشتند و او را سوار بر اسپ به درگاه شاه آوردند . چون اسكندر ، قيدافه را بديد كه بر تخت پيلسته بنشسته و تاجى از ياكند و پيروزه بر سر نهاده است و كنيزان بسيارى در پيش او ايستادهاند و خود قيدافه جامهء زربافت مكّى بر تن كرده و روى آن نيز پيراهن زر و گوهربافتى بپوشيده و رخسار آن شاه به تابندگى خورشيد است و كاخش پر از ستونهاى بلور و پيرامونش كنيزانى با گردنبند و گوشواره و پاى افزارهاى « 1 » گوهرنگار بايستادهاند ، شگفتزده گشت و پنهانى نام يزدان را فراوان بخواند . قيصر آن كاخ را چنان ديد كه ديگر روم و ايران در برابر آن به چيزى انگاشته نمىشدند . پس به پيش آن مهتر آمد و همچون چاپلوسان ، زمين را ببوسيد . قيدافه كه او را بديد ، بنواخت و ازو بسيار پرسيد و او را بنشاند « 2 » . آنگاه چون خورشيد تابان از آسمان بگشت و ديگر هنگام بار دادن بيگانگان بگذشت ، قيدافه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 694
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٤
هامش
( 1 ) - پاى افزار به پارسى به معناى كفش است .
( 2 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1442 ، بيت 828 آمده :
ورا ديد قيدافه بنواختاش * بپرسيد بسيار و بشناختاش
ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 50 در مصرع دوم بجاى « بشناختاش » ، « بنشاختش » آمده كه صحيح مىباشد . چون قيدافه اندكى بعد او را بشناخت و در اين هنگام اسكندر را پس از نواختن ، نشانده است .