تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
بفرمود تا خوان را بيآراستند و نوازنده و مِى بيآوردند . پس خوانهايى از چوب ساگ و با گل ميخهاى زرّين بر پيلسته بنهاندند و خوردنيهاى بىاندازه‌اى بيآوردند . چون خوردنيها را بخوردند ، مِى آوردند و تبوكهاى زرّين و سيمين بنهادند . پس به نام قيدافه مِى بخوردند . در هنگام مِىخوردن قيدافه - آن شاه گرانمايه - بيش از اندازه به اسكندر نگاه كرد . آنگاه به گنجور خود گفت : آن پرند درخشان را كه آن چهرهء دلپذير بر آن نگاريده شده ، همچنان كه هست به آرامى به نزد من آور و خودت به آن دست مزن . گنجور كه چنين شنيد ، آن را بيآورد و در پيش قيدافه نهاد . چون قيدافه آن را بديد ، ديگر بيش از اندازه به اسكندر نگاه كرد و آن چهره را با او يكى دانست . ديگر بدانست كه او خود قيصر و مهتر آن سپاه نامور است كه خود را بسان فرستاده‌اى درآورده و دليرانه به اينجا آمده است . پس به دو گفت : اى مرد گسترده‌كام ، بيا تا ببينم اسكندر چه پيامى داده است ؟ اسكندر به دو گفت : شاه گيتى با من در ميان بزرگان گفت كه به قيدافهء پاك دل بگوى كه در روزگار هيچ بجز راستى مجوى . به هوش باش تا سر از فرمان ما نپيچى و پيمان بيدار ما را نگاه‌دارى . ليك اگر اندكى روى از ما برتابى ، سپاه دلگسلى را به جنگت بيآورم . من از آن رو كه نشان هنرهاى تو را يافتم ، تيز به جنگ با تو نشتافتم . دانم كه خردمندى و شرم دارى و گيتى از باريك انديشى تو زينهار يافته است . اكنون اگر از باژ و ساژ دادن به ما سر نپيچى و بدانى كه تو را توان پايدارى در برابر ما نيست و سر از كژّى و كاستى بپيچى ، پس هيچ بجز خوبى و راستى نبينى . قيدافه كه اين سخنان را بشنيد ، برآشفت . ليك هيچ درمانى براى آن كار بجز خاموشى نديد . پس به دو گفت : اكنون به خانه برو و با آن مردم دلپذير بيآساى . چون فردا بيايى ، پاسخ تو را مىگويم . اسكندر كه چنين شنيد ، به سوى خانه بيآمد و سراسر آن شب را چاره‌اى مىجست . چون چراغ روشن خورشيد از كوه سر برآورد و دشت و راغ همچون ديبايى فروزان شد ، اسكندر با لبى پر از خنده و دلى سياه از اندوه به آن بارگاه آمد . سالار بار كه آن فرستاده را بديد ، ازو بپرسيد و او را به نزد شهريار برد . اسكندر همهء آن كاخ را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 695 | حكيم أبو القاسم الفردوسي