پر از بيگانگان يافت . قيدافه را نشسته در سرايى بلورين بديد كه بر آن با عقيق و زبرجد و گوهرهاى شاهوار نگاريده بودند . زمينش يك سره از چوب چندن « 1 » و داربوى « 2 » و ستونهايش از مهرهء يمانى « 3 » و پيروزه بود . اسكندر از ديدن فرّ و شكوه آن جايگاه فرو ماند و پيوسته مىگفت : براستى كه كسى هرگز به مانند اين سراى نشست را نخواهد ديد . پس خرامان به نزديك قيدافهشاه آمد . پيشگاه زرّينى بنهادند و قيدافه به دو گفت : اى بيطقون ، چرا اين چنين به كاخ خيره گشتهاى ؟ همانا كه به مانند اين كاخ در روم نباشد ، كه اين چنين به اينجا خيره و سرگشته شدهاى . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، تو اين خانه را ناچيز مپندار . تو از آن رو سرت از شاهان ديگر برتر است كه اين همه گوهر در اينجا دارى . قيدافه از كار او بخنديد و از شنيدن آن گفتارش دلشاد شد . سپس كسان خود را از آنجا روانه كرد و آن فرستاده را نزديك خود بنشاند و به دو گفت : اى زادهء فيليپوس ، تو را هم بزم و رزم است و هم خوشى و سختى . اسكندر با شنيدن گفتار او از ترس زرد گشت و روانش پر از درد و رخسارش لاژوردين شد . پس به او گفت : اى مهتر خردمند ، اين گونه سخن گفتن سزاوار تو نيست . يزدان پروردگار را سپاسگزارم كه هيچ مهتر نامدارى در اينجا با من نبود تا به آن شاه گيتى از اين كار آگهى ببرد و گرنه زود جان از تنم بيرون مىساخت . من بيطقون هستم و اين چنين مرا فرزند فيليپوس مخوان . ليك قيدافه او را گفت : با گفتارت با من جنگ مكن زيرا كه تو خود اسكندر هستى . پس چون به چشم خود چهره خويش را ببينى ، ديگر از اين چارهگرى بيآساى و خشمگين مشو . آنگاه قيدافه آن پرندى را كه چهرهاى دلپذير بر آن نگاريده شده بود ، بيآورد و در پيش او نهاد . براستى كه اگر اين نگار بر آن پرند اندكى مىجنبيد ، ديگر تنها خود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 696
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٦
هامش
( 1 ) - چندن به پارسى به معناى چوب صندل است .
( 2 ) - داربوى به پارسى به معناى عود است .
( 3 ) مهرهء يمانى همان جزع است . مهرههاى سياه و سپيدى كه نگين انگشتر كنند و معدن آن در يمن است . فرهنگ جامع شاهنامه ، ماده جزع .