گيهان آفرين اين كار را بر ما نپسندد . بيطقون بيدار دل كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا كه دو تن را از ريختن خونشان آزاد بكردى . آنگاه بيطقون زود به قيدروش گفت :
سرى را كه از تنت دور مانده بود ، بازبيافتى . اكنون او را با تو به نزد مادرت مىفرستم تا از بيش و كم اين كار با او سخن گويد . پس اگر او براى من باژ و ساو بفرستد ، نيكو باشد و ديگر هيچ جنگى درنگيرد . اينك به اين دستور پاك من كه مرا به رزم يا سور راهنما مىگردد ، بنگر و تو نيز همان خوبىاى را كه او با تو بكرد ، با او بكن و بدان كه دل رادمرد بايد به پاداش بكوشد . آنگاه چون پاسخ نامهء مرا از قيدافهشاه بيابد ، او را به خوبى بازگردان . قيدروش كه چنين شنيد ، به بيطقون گفت : بدان كه چشم و دل و گوش خود را ازو برنخواهم داشت و او را همچون جان خود نگاه خواهم داشت زيرا كه همسر و جان خود و گيتى را ازو يافتم .
رفتن اسكندر به پيامبرى سوى قيدافه
آنگاه اسكندر ده تن از مردان رومى نامور را كه همگى رازدار او بودند ، چنان كه سزاوار بود ، برگزيد و به ايشان گفت : اكنون در سراسر اين راه مرا بيطقون بخوانيد . و بدين سان قيدروش روان شد و اسكندر كه چشم و گوش خود را به دو سپرده بود ، از پس او مىرفت . پس همچون آتش اسپ براندند تا اين كه به كوهى رسيدند كه سنگش از بلور و بر آن كوهسار درختان ميوهدار بسيارى ، از هر گونه بود . از آن كوه نيز برفتند تا به آن سرزمين رسيدند كه قيدافهشاه در آن بود .
چون قيدافه از كار پسرش - قيدروش - آگاه شد ، از براى پسرش هوشيارانه به همراه نامداران و نيك اختران و سپاهى گران به پيشواز ايشان برفت . پسر چون روى مادر را بديد ، از اسپ پياده شد و او را آفرين بكرد . ليك قيدافه به او بفرمود تا بر اسپ سوار گردد . آنگاه همچنان كه دست او را در دست گرفته بود ، اسپ براند .
قيدروش كه رنگ رخسارش ناپديد گشته بود ، از همهء آنچه كه ديده و شنيده بود با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 693
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٣