تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
تو مىآورند . تو به آيين شاهان بر تخت كيان بنشين و چون من به پيش تو آيم و تو را اسكندر پسر فيليپوس بخوانم ، به يك سپاهى خشمگين بفرماى تا گردن قيدروش را ببُرد . ليك در همان هنگام من به خواهشگرى نزد تو مىآيم و در پيش تو بسيار كهترى مىنمايم . تو نيز بدور از انجمن نشستنگاهى بساز و چون من بسيار خواهش كنم ، او را به من ببخش . مرد دستور از شنيدن آن سخنان اسكندر دردمند گشت و ندانست كه اسكندر چه چيزى در نهان دارد . آنگاه اسكندر - آن شاه گيتى - به دو گفت : بدان كه اين كار بايد نهان بماند . پس مرا همچون فرستادگان به پيش خود بخوان و چندى در بارهء قيدافه سخن بران و سپس مرا با شادى به همراه ده سوار ديگر بفرست و به من بگو كه : زود برو و پاسخ اين نامه را بيآور . بيطقون كه چنين شنيد ، به اسكندر گفت : به فرمان تو همچنين كنم . پگاه چون خورشيد دشنهء خود را بركشيد و شب تيره از بيم او ناپديد گشت . بيطقون با رخسارى پر از شرم و دلى پر از خون بر تخت بنشست و اسكندر نيز كمربسته و با چاره‌گرى در پيش او بايستاد . پس شهرگير جوان پسر قيدافه را كه در بند آورده بود ، گريان بيآورد و دست زن قيدافه را نيز با آن رنگ و بوى در دست گرفته بود . بيطقون كه او را بديد ، گفت : اين مرد كيست كه بايد از اين درد بگريد ؟ قيدروش كه چنين شنيد ، گفت : هوش به سر باز آور زيرا من قيدروش پسر قيدافه هستم و بجز اين دختر فريان هيچ همسرى ندارم . اكنون نيز مىرفتم تا او را به سوى خانهء خود ببرم و همچون جان خويش ازو نگاهدارى كنم . ليك اين چنين با روانى زخم خورده از بخت و تنى زخمى از تير در دست شهرگير در بند آمده‌ام . چون بيطقون سخن او را بشنيد ، سرش پر از دود و دلش پر از خون گشت و برآشفت . پس به دژخيم گفت : اين هر دو را بايد در خاك كنى . او را همچنين با زنش در بند ، با شمشير هندى گردن بزن . در همان هنگام ناگهان اسكندر بيآمد و زمين را ببوسيد و به بيطقون گفت : اى شاه قيصرنژاد ، چه مىشود اگر او را به من ببخشى تا در ميان اين انجمن سرافراز گردم ؟ چرا سر بىگناهى را از براى آن كينه مىبُرى ؟ بدان كه پروردگار