درگاه من هزاران هزار سپاهى است كه بر هر سد تن از ايشان شهريارى فرمانده مىباشد . اگر زيردستان خود را از هر سو بخوانم ، ديگر جايى براى نشستن در اين سرزمين نمانَد . چون سپاهيان من از اين سرزمين بيآيند ، در پيش هر يك از مهتران ايشان گنجى باشد . پس تو چرا اين همه سخنان گزافه مىگويى ؟ همانا كه از براى كار دارا است كه اين چنين لافزن گشتهاى . آنگاه بر آن نامه مُهر زرّين بنهاد و آن را با فرستادهاى همچون باد روان ساخت . گرفتار شدن پسر قيدافه به دست روميان چون اسكندر آن نامهء قيدافه را بخواند ، ناى رويين بزد و سپاه را براند . يك ماه در آن راه بود . چون با سپاهيانش به سرزمين او رسيد ، پادشاهى با سپاه و گنج بسيار به نام فريان بود كه شارستانى با جنگ افزار فراوان داشت كه سر باروى آن به آسمان برافراشته شده بود . اسكندر سپاه خود را به پيش آن بارو آورد . آنگاه بفرمود تا جاثليقان ، گردونه و بلكن « 1 » بيآورند . و بدين سان اسكندر در يك هفته آن باروى بلند را بگرفت و سپاه ارجمندش به درون شهر رفتند . چون اسكندر به درون آن شهر آمد ، بفرمود تا خون هيچكس را نريزند . در آن شهر ، پسر قيدافه داماد فريان بود . فريان دختر ارجمندش را به دو داده بود و از براى قيدافه پايگاهش بلند گشته بود . نام آن داماد - كه فريان دل و چشم و گوش خود را به دو داده بود - قيدروش بود . در آنجا مردى به نام شهرگير بود كه آن زن و شوهر به دستش در بند آمده بودند . اسكندر بدانست كه آن مرد چه كسى است و آهنگ آن كرد كه درمان آن كار را بسازد . پس به دستورش كه مردى خردمند و سگالشگر به نام بيطقون بود ، بفرمود تا به پيش او برود . آنگاه اسكندر تاج و تخت خود را به دو داد و او را گفت كه : آن پَيوگ را به پيش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 691
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩١
هامش
( 1 ) - بلكن به پارسى به معناى منجنيق است .