تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧

پس آن پزشك با چند تن از آن گروه به كوه رفت . دانش او بسيار بود و زهر را از پادزهر بازمىشناخت . پس گياهان كوهى فراوانى را بكَند و آنچه را كه نيازى نداشت ، بر زمين ريخت و هرچه را كه ترياك « 1 » بود ، برگزيد . آنگاه آن دارو را چنان كه سزاوار بود ، بيآميخت و تن اسكندر را با آن داروى كوهى بشست و ديرى اسكندر را بدين گونه تندرست بداشت . ليك از براى آن دارو چنان شد كه اسكندر شب را بسيار نمىخوابيد و پيوسته به شادى با زنان مىآميخت . و بدين گونه تنش كاستى بيافت . روزى آن پزشك بيآمد و در سرشك اسكندر از آن كاهش تن نشانى بديد . پس به دو گفت : بدان كه بىگمان تن هر جوانى نيز از خوابيدن بسيار با زنان ، پير مىگردد . من چنين گمان مىكنم كه تو سه شب را بيدار بوده‌اى . پس لب بگشاى و اين را به من بگوى . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : من تندرستم و تنم از هيچ آزارى سست نمىگردد . ليك آن داناى هندوستان كه در آن كار با او همداستان نبود ، چون شب تيره شد ، از نوشته‌اى دارويى براى كاهش بيافت و آن را درست بكرد . از سوى ديگر ، اسكندر آن شب را با هيچ ماه ديدارى نيآميخت و به تنهايى بخفت . پگاه چون پزشك برفت و سرشك او را بديد ، آن دارو را بر زمين ريخت و ديگر با آرامش بنشست و به شادى جامى در دست گرفت . اسكندر بفرمود تا خوان بيآراستند و نوازنده و مِى بيآوردند . آنگاه به آن پزشك گفت : تو كه با آن رنج ، چنان دارويى بيآميخته بودى ، چرا آن را بر زمين ريختى ؟ پزشك گفت : زيرا شاه گيتى ديشب هيچ يارى نجست و به تنهايى بخفت . اى شهريار ، چون تو تنها بخوابى ، ديگر مرا به هيچ دارويى نياز نباشد . اسكندر كه چنين شنيد ، بخنديد و ازو شاد گشت و به دو گفت : براستى كه گيتى بىهند مبادا . گويى همهء پزشكان و اخترشناسان تنها در هند انجمن گشته‌اند . آنگاه شاه بفرمود تا يك هميان دينار و يك اسپ سياه زرّين ستام به آن پزشك خردمند دادند و به دو

هامش
( 1 ) - ترياك به معناى پادزهر است .