تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥

چون اسكندر آن را بديد ، آن فرزانه را به نزد خود خواند و از او بپرسيد و او را به زيرگاهى بنشاند . نخست در بارهء آن جام روغن با او سخن گفت تا دانش آن نامور را بازجويد . مرد خردمند به شاه گفت : روغن از اندامها مىگذرد . تو چنان گفتى كه : بهرهء من در دانش از همهء فرزانگان شهر فزونتر است . ليك اى پادشاه ، من در پاسخت چنين گفتم كه : دل مردم پارسا « 1 » دانا است كه همچون سوزن از پِى و استخوان مىگذرد و اگر سنگ نيز به پيشش آيد ، آن را مىشكند . باز شاه در پاسخ دانا گفت : دلى كه با بزم و رزم و خون ريختن و در هر جايى با دشمن در آويختن سياه گشته باشد ، ديگر سخنان باريك خردمند چگونه از آن مىگذرد ؟ ليك من در پاسخت گفتم كه : اين گفتار چرب و اين روان و دل و خِرد من از موى نيز باريك تر است و دل تو از آهن نيز تاريك تر نيست . باز تو گفتى كه : بر اين ساليان بگذشته و از آن همه خون ريختنها دلم پر از زنگار گشته است . پس ديگر چگونه اين تيرگى به راه خواهد آمد ؟ در پاسخت گفتم : اگر دلت بدگمان شود ، من آن را با دانش آسمان مىزدايم . پس چون به رنگ آب درآيد ، ديگر چگونه زنگار بر او كارگر خواهد شد ؟ اسكندر كه چنين ديد ، آن گفتار نغز او را بپسنديد و دلش بر كار او تيزتر گشت . پس بفرمود تا گنجور ، جامه و سيم و زر و جامى پر از گوهر بيآورد و به آن دانا سپرد . آنگاه دانا گفت : بدان كه من گوهرى در نهان دارم كه اگر چه ازو چيزها مىيابند ليك هيچ دشمنى ندارد و همچون خواسته ، جفت اهريمن نيست . در شب پاسبانان از براى آن مزد نخواهند و در راهى كه با آن باشم ، از دزد نترسم . آن دانش است كه در شب پاسبان من است و خِرد ، تاجى براى جان بيدار من مىباشد . خرد بايد و دانش و راستى * كه كژّى بكوبد در كاستى

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1424 ، بيت 408 آمده : بپاسخ چنين گفتم اى پادشا * كه دانا دل و مردم پارسا ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 27 مصراع دوم بدين گونه آمده : « كه دانا دل مردم پارسا » ^ CENTER كه صحيح مىباشد .