براى من در گيتى از شهريار ، چه آشكار و چه نهان ، تنها خوراك و پوشاكى بس باشد . پس ديگر چرا از براى اين گوهرها و فزونيها شادمان گردم و ناگزير شوم كه از آن خواستهها پاسبانى كنم . اينك بفرماى تا اينها را به جاى خود بازگردانند . خِرد جانت را راهنماى بادا . اسكندر كه چنين ديد ، ازو در شگفت گشت و در انديشه فرو رفت . آنگاه به دو گفت : از اين پس ديگر خداوند خورشيد و ماه از من گناهى نخواهد ديد زيرا كه اين خِرد و پند و سخن گفتن سودمند تو را خريدارم .
آزمودن اسكندر ، پزشك هندوستان را
آنگاه اسكندر بفرمود تا آن پزشكى كه چون سرشك آدمى را مىديد ، بيمارى را مىگفت ، به نزدش برود . پس از او پرسيد كه : آيا بدترين بيمارى و دردمندى كه بايد بر آن گريست ، چيست ؟ پزشك گفت : هر كسى كه بيش از اندازه بخورَد و چون بر خوان بنشيند ، خوراك را نشمارد ، تنش چندان تندرست نمانَد . پس همانا كسى بزرگ است كه تندرستى بجويد . اكنون من براى تو گياهانى از هر سو بيآورم و آنها را با يكديگر بيآميزم و دارويى فراهم آورم كه تو بايد تنت را با آن دارو بشويى تا همواره تندرست بمانى و اگر چه آرزوهايت افزون گردد و افزون بخورى ، ليك هيچ گزندى به تو نرسد . آن دارو رنگ چهرهء تو را نيز بجاى آورد و در هر كارى تو را خِردى پاك دهد . خون و مغز در تنت بيفزايد و دلت همچون بهار خرّم ، شاد گردد و بر تن خود كامكار شوى و مويت سپيد نگردد . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : من تا كنون چنين چيزى نشنيدهام و هيچيك از شاهان را نيز بدين گونه نديدهام . بدان كه اگر تو اين داروى نغز را بجاى آورى و مرا در گيتى به اين كار راهنماى گردى ، تو را به جان خريدار باشم و ديگر از بد بدگمان هيچ گزندى به تو نخواهد رسيد . آنگاه اسكندر براى او جامههاى شاهوار و نيكوييها بساخت و سرش را از همهء پزشكان دانا برافراخت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 676
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٦