آوردن نُه مرد دانا ، چهار چيز از كيد هندى به نزد اسكندر
پس آن فرستاده از نزد اسكندر به سوى آن پيران رومى بيآمد . چون آن موبدان پاسخ شهريار را با آن سوار رنجديده بديدند ، از ايوان به آن بارگاه نامور و نزديك شاه هند آمدند و آن پاسخ نامه و پيام اسكندر - آن شاه خودكامه - را براى او بخواندند .
سپهدار هندوستان از اين كه ديد كه ديگر از رنج اسكندر آزاد گشت ، شاد شد . پس سد مرد خردمند و گويا و شيرين زبان از آن هندوان برگزيد و در گنجهاى بىرنج را بگشود و دستبند و تاج و تخت و گوهر و پارچههايى را كه شايستهتر بود ، از ميان آنها برگزيد . پس سيسد بار شتر جامه و گوهرهاى شاهوار و ده بار شتر دينار و ده بار شتر نيز درم به همراه يك تخت روان پر مايه از چوب داربوى تر كه زر و گوهر بسيارى بر آن بافته شده بود ، بيآورد . آنگاه بر روى دَه پيل ، تخت زرّين نهاد و بر روى پيلى كه پر مايهتر بود ، زين بنهاد . دختر كيد خون بگريست و با آن فرزانه و پزشك برفت .
يكى از نامداران هم آن جام را در دست داشت .
و بدين سان دختر ماهرخ كيد كه از مشك سياه تاجى بر سر نهاده و گيسوان خود را بسان زرهى بر گل ارغوان برافكنده بود ، همچون يك سرو سهى كه ماهى گِرد بر سر آن بود ، به شبستان اسكندر شاه بيآمد . هيچكس را ياراى نگاه كردن به دو نبود .
ابروانش كمان و چشمان نرگسش ، مست و سر زلفش بىآن كه تاب داده باشد ، خَم بود . چشمانش همچون دو نرگس بهشتى بود كه گويى آتش از آنها مىباريد . چون اسكندر به آن بالا و روى و موى و سراپاى او نگاه كرد ، پيوسته مىگفت : براستى كه اين براى تو چراغ گيتى است . آنگاه پيوسته در نهان بر آن پروردگار دادگرى كه آسمان و چنين چهر و بالايى بيآفريد ، آفرين بكرد . سپس به همهء خردمندان و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 673
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٣