بايسته بود ، ايشان را بنواخت و جايگاه شايستهاى بر ايشان بساخت . روز ديگر چون آسمان از تابش خورشيد ، زرد شد ، دختر شاه هند را بيآراستند اگر چه ماه را نيازى به آراستن نيست . در آن خانه تخت زرّينى نهادند و پيرامونش را به آيين چينى بيآراستند . سپس آن خورشيدچهر كه از ناهيد بر آسمان نيز تابندهتر بود ، بر آن تخت بنشست . آنگاه كيد شاه ، آن نُه پير مرد بيدار و چرب زبان و گوينده و يادگير را به سوى آن پَيوگ بفرستاد . چون آن پيران رخسار دختر شاه را - كه آن خانه و تخت و تاج ازو درخشان گشته بود - بديدند ، به او خيره گشتند و فرو ماندند و پايشان سست گشت .
آن نُه پير خردمند همچنان با زبانهايى پر از آفرين بر خداوند برجاى خود فرو ماندند .
نه هيچيك را توان گذشتن از برابر او بود و نه دَمى ازو چشم برمىداشتند . چون آن فرزانگان اين گونه تا ديرگاه در آنجا بماندند ، كسى آمد و ايشان را به نزد شاه هند بخواند . آنگاه شهريار هند به آن روميان گفت : از چه رو آن همه درنگ كرديد ؟ او كه چنان چهرهاى داشت و او را به خوبى از هر اخترى بهره بود ، آدمى بود . ليك يكى از آن روميان به دو گفت : اى شهريار ، همانا كه هيچكس نگارى چون او در ايوان نبيند .
هيچيك از ما نتوانست روى او را به درستى ببيند . ليك تنها اين را مىگوييم و بس كه آدمى همچون او نباشد . اكنون هر يك از ما در بارهء يك اندام آن ماهرو نامهاى به نزديك اسكندر شاه مىفرستيم .
پس آن فرزانگان كاغذ و كرف و خامه بگرفتند و در كنار يكديگر بنشستند و هر يك از آن موبدان آنچه را كه ديده بود ، بنوشت . چون نامهها را بنوشتند ، بىدرنگ سوارى از نزد آن پيران به سوى شاهنشاه اسكندر شتافت . چون آن شاه گيتى نامههاى ايشان را بخواند ، از گفتار ايشان در شگفتى ماند . هر يك از ايشان در نامهاى يكى از اندام او را ستوده بودند . پس شاه به ايشان چنين پاسخ نوشت كه : بَهبَه بر شما پيران كه بهشت را بديدند . اكنون با آن چهار چيز بازگرديد و بيش از اينها چيزى مخواهيد . چون گشادنامهء مرا به او داديد ، با آن شبستان ، بنه برنهيد . ديگر از اين پس كسى كيد را نخواهد آزرد زيرا ازو بود كه در گيتى ، داد بيافتم و بس .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 672
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٧٢