درون هميانهايى بكن و سيسد كنيزك رومى و يا بيشتر كه هر يك به آيين خوبان شاهدوست جامى در دست داشته باشند ، به آنجا ببر . به همراه خود نيز نوكرانى را ببر و چيزى از راه و آيين شاهان مكاه . و بدين سان مادر شاه با ده تن از فرزانگان شيرين زبان ترزفان برفت . چون به نزديك شهر اصفهان رسيد ، بسيارى از بزرگان به پيشواز او آمدند . خود دلآراى نيز با نامداران ، به آيين خويش از ايوان به دهليز آمد و چندان بر مادر اسكندر بشار كردند كه ديگر درم در پيش چشم مردم خوار شد . آنگاه با سگالشگران در ايوان بنشستند و همهء نامداران در پيش ايشان انجمن گشتند . دلآراى ، وَرْدَك « 1 » بسيارى براى روشنك آماده كرد ، چنان كه تا پرسنگها شتران با بارهاى زرّين و سيمين و رنگين و پوشيدنى و گستردنى و افكندنى و پراكندنى بايستاده بودند . اسپان تازى زرّين ستام و شمشيرهاى هندى زرّين نيام و گبر و كلاهخود و برگستوان و گوپال زرّين و گرز گران و جامه و پارچههاى فراوانى بيآورد كه هيچكس در گيتى بيشتر از آن نديده بود . آنگاه كنيزان را از ايوان بخواستند و چهل تخت روان زرّين بيآراستند . پس روشنك به شادمانى در يك تخت روان با سايهبان و به همراه نوكران بنشست . از كاخ دلآراى تا نيمى از راه ، همه جا گوهر و ديبا و اسپ و كلاه بود . چون بدين سان روشنك به سوى شهر استخر برفت ، همهء بزرگان به پيشواز او آمدند و با لبى پر از خنده و دلى پر از خون ، درون شهر را آذين ببستند . پس بر آن سايبان ديبا درم و مشك بريختند . چون روشنك همچون ماه به شبستان شاه آمد ، اسكندر چندى به آن برز بالا و چهرهء زيباى او نگاه كرد و مِهر او در دلش جاى گرفت . چون مادر اسكندر ، روشنك را بر تخت زرّين بنشاند ، اسكندر ديگر جان خود را بر او افشاند . يك هفته با او بنشست و از بيش و كم كار با او سخن راند . ليك ازو هيچ بجز بزرگى و آهستگى و خردمندى و شايستگى و شرم نديد . چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 662
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦٢
هامش
( 1 ) - وَرْدَك به پارسى به معناى جهيز عروس است .