از جانت شاد بادا . همانا كسى كه خون شاه خود را بريزد ، بسيار در گيتى درنگ نيابد . ديگر آن كه پيوسته آشتى بجستى و پند بدادى . براستى كه پرستندگى و بندگى از شاهان نيآيد . اينك تو بجاى دارا ، شاهنشاه ما هستى و چون خورشيد ما برفت ، تو ماهمان هستى . پس پيوسته در گيتى كامروا باشى و نامت بر ايوانها باشد . ديگر آن كه دارا از روشنك ياد كرد و دل ما را به آن آرزو شاد ساخت . بدان كه او كنيز تو است و ما همگى بندگان توييم و به فرمان و خواست تو سر نهادهايم . خودش نيز تو را درود فرستاد و نامهاى همچون بوستان بهشتى در پاسخت بنوشت . چون دارا - آن شاه روزگار - تو را برگزيد ، پس كسى را ياراى سرپيچى از خواست او نباشد . ما نيز به همهء مهتران و پهلوانان و جنگاوران بزرگ نامه نوشتيم و در آن به ايشان گفتيم كه فرمان تو همچون فرمان دارا است و نبايد هيچيك از ايشان سر از پيمان تو بپيچند « 1 » . آنگاه دلآراى به آن فرستادهء رومى بَرده و هميان و گوهرهاى بسيارى بداد . چون فرستاده به نزد اسكندر رسيد ، همهء آنچه را كه از آن تخت و آيين و بارگاه ايشان ديده و شنيده بود ، به نزد او ياد كرد و گفت : گويى شاه ايران هنوز زنده و بر تخت است . اسكندر از شنيدن گفتار او شاد شد و با آرامش آن تاج كيانى را بر سر نهاد . به زنى گرفتن اسكندر ، روشنك را آنگاه اسكندر مادر خود را از عمّوريه بخواند . چون مادرش بيآمد ، سخنان دارا را با او براند و به دو گفت : به نزد دلآراى برو و با زبانى چرب و نرم با او سخن بگوى . سپس روشنك را درون پرده ببين و چون او را ديدى ، از ما هزار آفرين بر او بكن . گردنبند و دستبند و گوشواره و تاجى با گوهرهاى شاهوار و سد شتر با بار گستردنى و ده شتر نيز با بار ديباى زربافت رومى با خود ببر . سى هزار دينار نيز از براى بشار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 661
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٦١
هامش
( 1 ) - ن . ك . تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 145 .