بر اين است آيين چرخ روان * اگر شهريارى اگر پهلوان
بزرگى به فرجام هم بگذرد * شكارست و مرگش همى بشكرد
اسكندر بر آن شاه زخمى كه بر خاك افتاده بود ، خون بگريست . چون دارا آن دل پر درد و آن باران اشك را از رخسار زرد او بديد ، به دو گفت : گريه مكن ، زيرا از اين كار سودى نيست و بهرهء من از آتش ، تنها دود است . سرنوشت من از پروردگار و روزگار چنين بود . اينك همهء اندرزهاى مرا بشنو و هوش به دل آور و آنها را بپذير . اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : فرمان از آن توست . هرچه مىخواهى ، بگوى . پس دارا زود زبان برگشود و همهء اندرزهايش را ياد كرد : نخست گفت : اى نامدار ، از كردگار داور گيهان كه آسمان و زمين و زمان و توانايى و ناتوانى را بيآفريده ، بترس . فرزند و خويشان و آن پوشيده رويان خردمند مرا نگاهدار باش و آن دختر پاك تن مرا - كه مادرش او را روشنك ناميد و گيتى را به دو شاد و پدرام كرد - به همسرى خود درآور و او را با آرامش در دربار خود نگاه بدار . بدان كه اگر چنين كنى ، نه از فرزند من سرزنش بيابى و نه از دشمن بدكنش . باشد كه از آن دختر كه پروردهء شهرياران و در خِرد ، افسر نامداران بوده ، فرزند نامدارى بيابى كه نام اسفنديار را نو كند و اين آتش زردشت را بيآرايد و زند و اوستا را در دست بگيرد و اين اختر و جشن سده و فرّ نوروز و آتشكده و اورمزد و ماه و خورشيد و مهر را نگاهدار باشد و جان و چهرهء خود را به آب خِرد بشويد . آيين لهراسپى را تازه كند و كيش كيانى گشتاسپى را بنماياند . بزرگان را در كنار بزرگان و كهتران را در كنار كهتران نگاه دارد و فروزندهء كيش و بهروز باشد .
اسكندر كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شاه نيكدل و راستگوى ، اين پند و اندرز تو را پذيرفتم . بدان كه من بيشتر از آن كه اين نيكوييها را بجاى آورم و خِرد را به اين كار ، راهنماى بيآورم ، در اين سرزمين تو نخواهم ماند . شاه ايران دست اسكندر را در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 651
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥١