اسكندر كه تن زخمى دارا را بدور از پزشك مىديد ، چندى بگريست . آنگاه به دارا گفت : بدان كه اين كار بر تو آسان و دل دشمنت هراسان خواهد شد . اينك برخيز و بر تخت زرّين بنشين و يا اگر نيرويى دارى بر زين اسپ سوار شو تا من از براى اين درد تو خون بگريم و برايت از هند و روم پزشكانى بيآورم . سپس چون بهتر بشوى ، ما از اينجا رخت بربنديم و اين پادشاهى و تخت را به تو بسپارم . هم اكنون نيز آن كسانى را كه بر تو ستم روا داشتند ، از دارها سرنگون بيآويزم . ديشب از كهن سالان شنيدم كه من و تو از يك شاخ و بيخ هستيم . از شنيدن اين سخن دلم پر خون و لبم پر خروش گشت .
پس چرا از براى فزون خواهى ، دودمان خود را از ميان ببريم ؟ چون دارا اين سخن را بشنيد ، به آواى بلند گفت : همواره خِرد ، يار تو باشد . من چنين مىپندارم كه تو پاداش اين گفتار خود را از دادار پاك خواهى يافت . يكى آن كه به من گفتى كه : ايران و سر تخت و تاج دليران از اين پس باز هم از آن تو خواهد بود پس بدان كه ديگر براى من مرگ نزديك تر از تخت شاهى است و تخت شاهى ايران از من ِ بخت برگشته تهى شد .
برين است فرجام تخت بلند * خرامش همه رنج و سودش گزند
پس فزون خواه مباش و بد و نيك را از يزدان بشناس و تا زنده باشى ، او را سپاسگزار باش . من ، خود بر اين گفتارم نمونهاى هستم تا هر كسى با اين داستان از من پند بگيرد . زيرا آن همه بزرگى و شاهى و گنج از آن من بود و هيچكس نيز از من در رنج نبود . آن همه جنگ افزار و سپاه و تخت و تاج و اسپان گرانمايه و فرزند و خويشان داشتم . تا بخت يار من بود ، زمين و زمان در پيش من بنده بود . ليك اكنون اين گونه از نيكى جدا ماندهام و در دست مردمكشان گرفتار آمدهام . از فرزند و خويشان نااميد گشتهام و ديگر چشمانم سياه شد . هيچكس از خويشانم ، مرا فريادرس نيست و اميدم تنها به پروردگار است و بس . بدين سان زخمى بر خاك و به دام تباهى افتادهام .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 650
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٠