يك دار براى جانوسپار و دار ديگر براى ماهيار بود . پس آن دو بدبخت را زنده بر دار كرد و سر آن شاهكُشان را نگونسار ساخت . آنگاه جنگاوران از ميان سپاه ، هر يك با سنگى در دست برفتند و ايشان را به خوارى و زارى بر دار بكشتند تا مبادا از آن پس كسى شهريارى را بكشد « 1 » چون ايرانيان بديدند كه اسكندر چگونه بر آن شاه ايران زارى بكرد ، همگى بر او آفرين كردند و او را شهريار زمين خواندند . نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران در همان هنگام مرد بزرگى از كرمان به سوى اصفهان كه بزرگان ايران و پوشيده رويان شاه در آنجا بودند ، بيآمد و درود اسكندر را به ايشان برسانيد و همهء كار دارا را به آنها بگفت . آنگاه از سوى اسكندر گفت : همانا كه دل دوست و دشمن از مرگ شاهان دادگر ، شاد نخواهد شد . بدانيد كه امروز ، ديگر دارا من هستم و اگر او نهان شد ، من آشكارم . نيكويى من از آنچه تا كنون بوده ، فزونتر خواهد شد . پس نبايد دل خويش را از براى آن درد بيآزاريد . چه شاه و چه سپاهى ، سرانجام همهء ما مرگ خواهد بود . و اگر چه روزگار درازى بمانيم ، باز همين راه را بايد بپيماييم . اينك بنه به سوى شهر استخر بيآوريد و به پيوند با ما بنازيد . ايران همان است كه از نخست بوده پس دلشاد و تندرست باشيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 653
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٣
هامش
( 1 ) - در بارهء قاتلان دارا روايات متفاوتى وجود دارد . از آن جمله برخى معتقدند كه اسكندر پيش از جنگ با دارا تفحص كرد تا دريابد كه چه كسى از همه به دارا نزديكتر است و چون اين دو تن را يافت ، به ايشان وعدهء مال فراوان داد و در عوض از آنها خواست تا دارا را بكشند . ايشان نيز به طمع مال چنين كردند . ليك چون دارا كشته شد ، اسكندر آن دو را بياورد و ابتدا مالهايى را كه وعده داده بود ، به ايشان بداد ، آنگاه گفت : من تنها وعدهء مال داده بودم و در برابر حفظ جان شما چيزى نگفته بودم . پس دستور كشتن ايشان را صادر كرد . ر . ك . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 699 - 698 696 . نيز : ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 238 نظامى ، كليات خمسه ، شرفنامه ، ص 1098 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 491 گرديزى ، زين الاخبار ، ص 57 - 56 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 144 - 143 پلوتارك ، كتاب اسكندر ، بند 59 در پيرنيا ، ايران باستان ، ج 5 ، ص 1445 - 1444 .