تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
دانش‌پذير را به كار گيرد . بدين سان فرستاده‌اى شتابان از كرمان به نزديك اسكندر بدگمان آمد . چون اسكندر آن نامه را بخواند ، گفت : خِرد يار دارا باد . همانا كسى كه به خويشان و پوشيده رويان و فرزند او دست بيازد ، هيچ بجز تختهء گور نبيند و يا اين كه از شاخ درختى به دار كشيده شود . از ما نيز مباد كه رنجى ببيند و مباد كه گنجى از ايشان بخواهيم . اينك روا باشد كه به سوى ايران بازگردى زيرا همهء آن پادشاهى از آن تو است . من نيز يك دَم از پيمانت نگذرم و هيچ كارى بىانديشهء تو نكنم . فرستاده كه چنين شنيد ، شتابان همچون كشتى به نزد شاه ايران كه دل و ديدگانش پر خون بود - بيآمد . كشته شدن دارا به دست دستوران خود چون دارا آن پاسخ نامه را بخواند ، از كار گيتى در شگفت ماند . سرانجام گفت : اين كه من در پيش رومى كمر ببندم ، از كشتن نيز برايم بدتر است . براى من ستودان بهتر از اين ننگ است . چرا كه مرد دانايى بر اين كار داستان زده است كه در آب دريا ، ديگر چكهء باران پديدار نمىگردد . من در جنگها يار همه بودم . ليك اكنون كه كار خودم بدين گونه تنگ گشته ، هيچكس را در گيتى يار خود نمىبينم و كسى بجز ايزد ، مرا فريادرس نيست . چون بدين گونه هيچكس ، از نزديك و دور ، دارا را يار نبود ، نامه‌اى پر از لابه و زيردستى و درد به نزديك فور بنوشت . در آن نامه نخست بر پروردگار آفرين بكرد . آنگاه گفت : اى مهتر هندوان ، اى خردمند و دانا و روشن روان ، همانا كه آگهى يافته‌اى كه چه سرنوشتى بر سرم آمده است . اسكندر سپاهى از روم بيآورد و هيچ سرزمين و خويش و فرزند و تخت و تاج و گنج و سپاهى برايمان نگذاشت . اينك اگر مرا يار باشى تا اين گزند را از خود دور بدارم ، از گنج خود چندان گوهر برايت مىفرستم كه ديگر هيچ رنجى براى گنج نبينى و در گيتى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 647 | حكيم أبو القاسم الفردوسي