تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
فرّهى و بزرگى و ديهيم شاهنشاهى را به ما داد . ليك هر كه از فرمان ما بگذرد ، همانا كه به زير گردن اژدها پايمال خواهد شد . آنگاه اسكندر همهء چيزهايى را كه از آن رزمگاه بيافت ، به سپاهيانش ببخشيد . از سوى ديگر ، چون دارا از ايران به كرمان رسيد ، دو بخش از بزرگان سپاه را نديد . در ميان سپاهيان خروشى برپا بود و بر سر يك تن نيز كلاه ديده نمىشد . دارا كه چنين ديد ، بزرگان فرزانه و كسانى را كه با او در آن نبرد بودند ، انجمن بكرد . همهء آن مهتران از بخت بد خويش زار و گريان و بريان شدند . پس دارا به ايشان گفت : بىگمان اين بد كه از آسمان بر ما رسيد ، از خود ما بود . براستى كه كسى چنين شكستى در گيتى نديده و از كاردانان پيشين نيز نشنيده است كه زن و كودك شهرياران را در بند آورند و تنشان به تير و جگرشان از بخت ، زخم خورده شود . اكنون اين كار را چگونه مىبينيد ؟ برگوييد كه اين را چه درمانى كنيم تا دشمن را از اين كار پشيمان سازيم ؟ اگر بخشايش كردگار نباشد ، ديگر نه كشور و تخت و تاج و شاهى برايمان خواهد ماند و نه فرزند و گنج و سپاه و همهء روزگارمان تباه خواهد شد . همهء آن گرانمايگان به زارى در پيش دارا گريستند و به آواى بلند گفتند : اى شهريار ، ما همگى از بد روزگار زخم خورده‌ايم . بدان كه ديگر آب از سر بگذشت و كار سپاهيان از كوشش بگذشت . پدر ، بىپسر و پسر ، بىپدر شد و اين كار از آسمان بر سرمان آمد . هر كه مادر و خواهر و دخترى دارد ، همهء آنها در دست اسكندر هستند . همهء آن پوشيده رويان پاك تو كه بر جانت لرزان بودند ، به همراه آن گنجهاى نياكان برترمنش تو كه بىهيچ سرزنشى به دستت آمده بود ، اكنون در دست روميان مانده‌اند . اينك ما را توان پايدارى در برابر او نيست . پس با وى از راه جنگ نكوشيم . چارهء كار با او تنها نرمى است و بس . زيرا تاج بزرگى براى كسى نخواهد ماند . آن كس كه خردمند است ، مىداند كه اين سرنوشت بر او نيز خواهد گذشت . پس تو خود را زيردست او بنماى و سخنانت را نيز چربتر كن تا ببينيم كه فرجام كار چه مىشود . همانا كه گردش آسمان از انديشهء آدمى بيرون است . اينك تو نامه‌اى به نزد او