اسكندر به آن پهلوانان گفت : آباد باشيد و به اين اختر فرّخ افكندن « 1 » ما شاد باشيد . زيرا اين جام ، پيروزى جان ما است و بخت به فرمان ما خواهد بود . سپاهيان دارا را هم بشمردم و ديدم كه سوارانش كمتر از آن هستند كه شنيدهام . پس همگى تيغها را از براى جنگ بركشيد و از اين دشت روان گرديد . بدانيد كه چون در اين جنگ ، تن خود را به رنج بيآوريم ، با آن رنج ، شاهى و گنج بدست خواهيم آورد . پروردگار گيهان آفرين ، يار من و بخت ، همراه من است . بزرگان كه چنين شنيدند ، بر او آفرين خواندند و گفتند : زمين به قيصر آباد بادا . تن و جان ما برخىِ تو باد و پيمان ما تا جاودان چنين باد . براستى كه چه كسى از شاهان را در مردانگى و بالا و ديدار ، ياراى مانندگى به تو است ؟ رزم دارا با اسكندر و شكست يافتن او چون خورشيد از دل شب تيره سر برآورد و زمين بسان چراغ زرّينى گشت ، شاهنشاه دارا سپاه را براند . همهجا از آن همه سپاه ، سياه گشت و بدين گونه دارا سپاهى را كه از گياهان نيز بيشتر بودند ، از رود فرات بيآورد . چون اسكندر از آمدن آن سپاه آگه شد ، كوس بزد و سپاهيان خود را به آن راه آورد . دو سپاه بيكران با هم روياروى شدند . همانا كه هيچكس همچون اسكندر در آن روزگار نبود . زمين به زير آن همه گبر و دشنهء هندى و اسپ و برگستوان و ساز و پهلوانان هر دو سپاه همچون دريا و كوه همچون گَرد شد . پس از دو سو رده بركشيدند . خورشيد نيز از دشنههاى ايشان گرما مىيافت . پيل در پيش سپاه ايستاد و گيتى بسان درياى نيل به جنبش آمد . سواران جنگى از پس و پيل از پيش ايشان روان شدند . همگى دست از جان خويش بشستند . گويى آسمان از خون مىخروشيد و زمين از آن خروش به جوش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 640
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٠
هامش
( 1 ) - اختر فرّخ افكندن به پارسى به معناى تفأل نيك است .