تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩

در همان هنگام ناگهان آن باژخواهانى كه از ايران براى گرفتن باژ به روم رفته بودند ، از سراى خود به آن بزمگاه و به نزد شاه ايران آمدند . چون يكى از ايشان روى اسكندر را بديد ، به نزد شاه رفت و بر او آفرين بكرد و گفت : بدان كه اين مهتر ، خود اسكندر است كه با گرز و افسر بر تخت مىنشيند . در آن هنگام كه شاه به ما بفرمود تا براى باژخواهى به نزد او برويم ، او برآشفت و ما را از براى آن خوار كرد و با سخنان خود با شاه ايران پيكار بكرد . من كه چنين ديدم ، شبانه با اسپ از پادشاهى او بگريختم . براستى كه هرگز كسى را به مانند او در روم نديده‌ايم و اينك نيز او با دليرى به اين سرزمين آمده است تا سپاهيان و گنج و تخت و تاج تو را ببيند . چون شاه ايران آن گفتار فرستاده را بشنيد ، بيش از اندازه به اسكندر نگاه كرد . اسكندر بدانست كه ايشان نهانى به آن شهريار گيتى چه گفته‌اند . پس همچنان بود تا اين كه چون روز تيره‌تر گشت و خورشيد گيتىفروز به سوى باختر بگرديد ، اسكندر دلاور به دهليز سراپرده آمد و بر اسپ سوار گشت و به آن سواران بلند اختر و نامدارش گفت : اكنون جان ما ديگر تنها به اين اسپان وابسته است و چون سستى كنند ، تنها باد در دستمان خواهد مانْد . پس همگى سوار بر آن اسپان بادپاى از پيش شاه ايران بگريختند . چون دارا سر و افسر اسكندر را نديد و در تاريكى از چشمش ناپديد گشت ، بىدرنگ نگهبانى را به نزديك سراپردهء آن بدگمان بفرستاد . چون برفتند ، ديدند كه آن بيدار دل - كه بختش همچون بخت پادشاه ايران نخفته بود - از آنجا رفته است . دارا كه چنين ديد ، هزار سوار دلير و پرخاش جوى را از پسِ او بفرستاد . ايشان نيز همچون باد از پس او بتاختند . ليك چون شب تيره بود ، راه را نشناختند و بازگشتند و هيچ سودى بجز رنج پيمودن آن راه دراز را نيافتند « 1 » . از سوى ديگر ، چون اسكندر به سراپردهء خود آمد ، پهلوانان رومى به پيش او رفتند و در آن شب ، شاه را شادكام بديدند كه جامى پر از گوهر در پيش رويش بود .

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 237 - 235 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 91 .