دارا كه آن دل و خِرد و سخن گفتن و فرّ و بالاى اسكندر را بديد ، [ با خود انديشيد كه : ] اين گويى خود داراست كه با فرّ و تاج و دستبند و گردنبند بر تخت پيلسته بنشسته است . پس به دو گفت : تو كه اين چنين بر فرّ و يالت نشان كيانى پديدار است ، برگوى كه نام و نژادت چيست ؟ تو از اندازهء كهتران برتر هستى و من چنين گمان مىكنم كه خود اسكندرى . با اين فرّ و بالا و گفتار و چهره ، براستى كه آسمان تنها تو را براى شاهى پرورانيده است . اسكندر كه چنين شنيد ، گفت : چنين كارى را هرگز كسى در آشتى و يا در نبرد نكرده است . بدان كه گويندگان درگاه اسكندر نيز بزرگ و افسر تارك خردمندان هستند . پس چگونه چنان شهريارى از خودش پيام مىآورد ؟ خِرد اسكندر اين گونه نيست كه از كار و آيين پيشينيان بگذرد . اسكندر سپهبد ، مرا بدين گونه پيام داد و من نيز همهء آنچه را كه او ياد كرده بود ، به شاه ايران بگفتم . آنگاه براى او جايگاهى سزاوار بيآراستند . چون دارا - سپهدار ايران - خوان بنهاد ، به سالار بفرمود كه : او را بخوان . بىدرنگ فرستاده را فراخواندند و در جايگاه فرستادگان بنشاندند . چون خوراك بخوردند ، بزم را بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بيآوردند . اسكندر كه آن مِى خوشگوار را بخورد ، جام را در كنار خود نهاد . بدين گونه چندين جام مى بخورد و هر جام را در كنار خود نهاد و اين نهادن جام ديگر از اندازه بيرون شد . چمانى « 1 » بيآمد و به دارا گفت : اين مهمان همهء جامها را با خود برمىدارد . دارا كه چنين شنيد ، بفرمود تا ازو بپرسند كه : از چه رو جام نبيذ را در كنار خود نگاه مىدارى ؟ پس چمانى به اسكندر گفت : اى شاهوش ، چرا پيوسته جامهاى زرّين را با خود نگاه مىدارى ؟ اسكندر گفت : اى نيكنام ، جام از آن فرستاده است . ليك اگر آيين و راه ايران بجز اين است ، پس بيا و اين جامهاى زرّين را به سوى گنج شاه ببر . شهريار ايران از ديدن آن آيين او بخنديد و بفرمود تا يك جام پر از گوهرهاى شاهوار به دستش دهند و يك ياكند سرخ نيز بر سرش گذراند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 638
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٨
هامش
( 1 ) - چمانى به پارسى به معناى ساقى است .