تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
آمدن اسكندر به فرستادگى خويش نزد دارا چون اسكندر از آمدن سپاه ايران آگه شد ، به پيش آن سپاه تاخت ، چنان كه تنها دو پرسنگ در ميان دو سپاه مانْد . پس اسكندر گرانمايگان را به پيش خود خواند . ايشان نيز همه گونه با او سخن راندند و سخنان دارا را به او بگفتند . چون اسكندر از گفتار آن راهنمايان سير گشت ، گفت : اكنون تنها چاره اين است كه من همچون فرستاده‌اى به پيش او رَوم و كم و بيش كار او را ببينم . پس اسكندر يك جامهء خسروانى پر نگار و كمرى پر از گوهرهاى شاهوار و يك اسپ خوب زرّين ستام و نيز يك تيغ زرّين نيام درون زين بخواست و دَه سوار رومى كه بتوانند به زبان پارسى سخن بگويند و بشنوند ، برگزيد و سپيده‌دم با آن ده ترزفان نامدار بيآمد . چون اسكندر به نزديك دارا رسيد ، از اسپ پياده شد و او را نماز برد . شاهنشاه دارا او را بخواند و از او بپرسيد و او را نزديك تختش بنشاند . همهء نامداران ايران از ديدار و بالا و شاخ و زيبايى و فرّ و فرهنگ او شگفت‌زده گشتند و نهانى بر او آفرين بخواندند . اسكندر در همانگاه كه بنشست ، باز برپاى خاست و پيام اسكندر را بداد . نخست بر شهريار ايران آفرين كرد و گفت : اين سر تاج دار ، جاويد بادا . آنگاه گفت : اى نيكنام ، بدان كه اسكندر گفت كه : من نه آرزوى جنگ با شاه ايران را دارم و نه مىخواهم كه در سرزمين ايران درنگ كنم . تنها بر آن هستم كه اندكى بر زمين بگردم و گيتى را ببينم . تنها راستى و نيكويى مىخواهم بويژه كه مىبينم تو سالار ايران هستى . پس تو كه اين چنين با سپاهيانت به پيش من آمده‌اى ، از كم و بيش كار من آگاه نيستى . اگر خاك ايران را از من دريغ بدارى ، ما نمىتوانيم همچون ابر بر آسمان برويم . و چون با ما رزم بيآورى ، من نيز با تو رزم كنم و بىجنگ از اين سرزمين نگذرم . اينك روزى را براى نبرد برگزين و ديگر از اين كار باز مگرد . زيرا من از جنگ با سران سر نپيچم اگر چه سپاهى گران نيز به جنگ آمده باشند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 637 | حكيم أبو القاسم الفردوسي