كس خواهى بود ، چون پند دانايان را نشنوى . ز خاكيم و هم خاك را زادهايم * به بيچارگى تن به دو دادهايم پس آگاه باش كه اگر نيك باشى ، نامت برجاى خواهد ماند و بر اين تخت شاهى شادكام خواهى بود . ليك اگر بد كنى ، بجز بدى نبينى و يك شب نيز در گيتى در آسايش نباشى . هيچكس با بدكردارى ، نيكى نيافته است . پس شاه نيز بايد پيوسته نيكى كند . اسكندر كه آن سخنگوى را فرهمند يافت ، با شنيدن آن سخنان او ، آنها را بپسنديد و از آن پس هر كارى را ، از بزم و رزم به فرمان او بكرد و پيوسته او را مىنواخت و چون به پيشش مىرفت ، بر تخت مىنشاندش . روزى فرستادهاى سخنگوى و روشندل و آزاده از نزد دارا به روم آمد تا از آن سرزمين آباد باژ بخواهد . چون اين سخن را به اسكندر بگفت ، اسكندر از آن باژ و ساو كهن اندوهگين گشت و به دو گفت : به نزد دارا برو و او را بگوى كه ديگر رنگ و بوى باژ ما از ميان رفت . زيرا آن مرغى كه همواره تخم زرّين مىكرد ، بمرد و ديگر باژى در كار نيست . فرستاده كه چنين پاسخى شنيد ، بترسيد و از روم ناپديد گشت . آنگاه اسكندر همهء سپاهيان را فراخواند و در بارهء گذشته با ايشان سخن راند و گفت : مرد نيك انديش از گردش آسمان گذر نيابد . اينك من بايد گيتى را درنوردم و بد و نيك آن را ببينم . شمايان نيز بايد آماده شويد و دل از سرزمين و آرامشگاه خود بركَنيد . چون آن بزرگان فرمان اسكندر را بشنيدند ، همگى روى بر خاك نهادند و گفتند : ما همگى بندگان تو هستيم و سر به فرمان قيصر نهادهايم . پس اسكندر در گنجهاى نياى خود را باز كرد و بفرمود تا سپاهش آماده گشتند « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 635
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٥
هامش
( 1 ) - در ميان مورخان روايت متفاوت و بسيار مشهورى در اين رابطه وجود دارد . گويند چون اسكندر خراجى را كه تا آن هنگام پدرش به دارا مىفرستاد ، قطع كرد « دارا خشمگين شد و نامه نوشت و وى را توبيخ كرد كه از سر جوانى و نادانى ، خراج مرسوم پدر را نداده است . و چوگان و گويى را با پيمانهاى كنجد براى او فرستاد و نوشت كه وى كودك است و بايد با گوى و چوگان بازى كند و به پادشاهى نپردازد و اگر چنين نكند و تدبير امور پادشاهى كند ، كس بفرستد و او را ببرد و شمار سپاهيان وى به اندازهء دانههاى كنجد است كه براى او فرستاده است . و اسكندر به پاسخ نوشت كه نامه وى را فهميد و چوگان و گو را مبارك گرفت كه چوگان ، كره را بزند و بكشد و زمين را به كره مانند كرد و گفت كه ملك دارا را به ملك خويش پيوست كند و ولايت او را به حوزهء خويش برد و كنجد را نيز همانند چوگان داند كه روغن دارد و از تلخى و تندى به دور است . و كيسهاى پر از خردل با نامه سوى دارا فرستاد و نوشت كه خردل ، اندك است ولى تندى و تلخى و قدرت بسيار دارد و سپاه وى چنان است . و چون جواب اسكندر به دارا رسيد ، سپاه خويش را فراهم آورد و آمادهء پيكار اسكندر شد . اسكندر نيز آماده شد و سوى قلمرو دارا روان شد » . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 490 - 489 . نيز : ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 235 - 234 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 141 - 139 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 698 - 694 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 509 - 508 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 161 - 160 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 91 - 89 دينورى ، الاخبار الطوال ، ص 57 - 54 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 96 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 39 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 282 - 281 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 148 - 147 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 663 - 637 . در تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم آمده كه اسكندر در طى نامهاى از دارا خواست تا بتپرستى ( ؟ ) را كنار گذارد و او را به توحيد دعوت كرد . ليك دارا نپذيرفت . ص 139 - 138 .
نيز طبرى در يك روايت ديگر آورده كه چون دارا خراج عقب افتاده را از اسكندر خواست ، اسكندر به او پيغام داد كه من آن مرغى را كه تخمهاى زرّين مىكرد ، كشتم و گوشت آن را بخوردم و از آن جز پر و پاى نماند . اينك اگر مىخواهى با تو به صلح باشم و اگر هم خواهى ، پيكار كنيم . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 491 .