آمد . داراب - آن پسر هماى - بپژمرد و او را به سراى ديگر بخواندند . پس بزرگان و فرزانگان را به نزد خود فراخواند و با ايشان فراوان در بارهء تخت شاهى سخن براند و گفت كه : اكنون ديگر دارا پسر دارا شما را به نيكى رهنمون مىشود . پس همگى با شادى گوش به فرمان او باشيد . زيرا اين تخت شاهى ديرى نخواهد ماند و چون روزگار خوشى باشد ، زود به سراى ديگر مىخوانند . شمايان همگى بكوشيد تا مهر و داد بيآوريد و در هنگام شادى ، مرا نيز به ياد آوريد . داراب ، اين بگفت و آه از جگر بركشيد و رخسار چون برگ گلش به زردى گل شنبليد گشت و درگذشت « 1 » .
هامش
( 1 ) - ذكر چند نكته در بارهء داراب حائز اهميت است : الف - روايت شده كه در زمان داراب ، ذى جيشان ، حاكم يمن به جنگ او رفت . ليك در طى كشتار بسيارى كه صورت گرفت ، خود ذى جيشان كشته شد . تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 136 . ب - غالباً پايتخت داراب را شهر بابِل ذكر كردهاند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 488 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 158 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 164 . ليك همچنان كه در مجلدات ديگر اين كتاب بارها ذكر شده ، شاهان غالباً چندين پايتخت داشتهاند كه در مورد داراب نيز بايد يك پايتخت را همواره در پارس در نظر گرفت . ج - در مورد شهرهايى كه ساختن آنها به داراب منسوب است بايد گفت : پيش از اين در مورد ساخته شدن شهر دارابگرد در پارس سخن به ميان آمد . بجز آن بايد از 2 ناحيهء ديگر نيز نام برد : 1 - شهر دارابشاه در مصر . گرديزى ، زين الاخبار ، ص 56 . 2 - قلعهء رحبه . خواندمير ، مآثر الملوك ، ص 31 . ثعالبى روايت مىكند كه داراب بجز دارابگرد ، شهرهاى نامبردار ديگر و ساختمانهاى باشكوهى پِى افكند . ليك از هيچيك نامى نمىبرد . تاريخ غررالسير ، ص 231 . د اما از كارهايى كه به داراب منسوب است ، بايد از ترتيب يافتن ديوان بريد در زمان او و تعيين اسپان بريد براى منظور فوق ياد كرد . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 39 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 55 گرديزى ، زين الاخبار ، ص 56 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 231 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ص 164 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 88 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 488 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 158 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 95 خواندمير ، مآثر الملوك ، ص 31 . گرديزى روايت مىكند كه داراب رسم مهر نهادن بر درم را بيآورد . همان ، ص 56 . ه - در بارهء القاب داراب ، برخى لقب او را بزرگ يا كبير آوردهاند . خوارزمى ، مفاتيح العلوم ، ص 100 مجمل التواريخ و القصص ، ص 418 . ابن اثير مىنويسد كه لقب داراب ، چهرآزاد بود ، به معنى جوانمرد . الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 158 . ليك چنان كه پيش از اين ديده شد ، چهر آزاد لقب هماى بوده است . و - ميرخواند ، افلاطون را معاصر داراب دانسته است . روضة الصفا ، ج 1 ، ص 637 . ز گرديزى در بارهء شيوهء حكومت داراب مىنويسد : « مردى عادل بود و رعيت را عدل فرمود و نامها نوشت به اطراف مملكت خويش و همه كاردانان و مرزبانان را فرمود كه : هيچكس بيداد نكنيد و مپسنديد » . زين الاخبار ، ص 56 . ح - ثعالبى علت درگذشت داراب را بيمارى دانسته است . تاريخ غررالسير ، ص 234 . ط - مكان درگذشت و دخمهء داراب در پارس بوده است . مجمل التواريخ و القصص ، ص 463 و 55 . ى - برخى از سخنان داراب بر جاى مانده است . ر . ك . خواندمير ، مآثر الملوك ، ص 32 - 31 .