در تخت روان بنشست و سكوبا و راهب او را راهنماى بودند . در پشت ناهيد نيز شست كنيزك با افسر و گوشوار كه هر يك جام زرّينى پر از گوهرهاى شاهوار در دست داشتند ، روان بودند . و بدين گونه اسقف ، آن ناهيد خوبرخ را به داراب سپرد و آن گوهرها را نيز براى گنجور داراب بشمرد . داراب نيز پس از آن ديگر چندان در آن رزمگاه نماند و سپاهيان را به سوى ايران زمين براند و به شادى با آن دلآرام به سوى پارس رفت و تاج بزرگى بر سر نهاد « 1 » . باز فرستادن داراب ، ناهيد را و زادن اسكندر ازو شبى آن ناهيد ماهروى پر از گوهر و رنگ و بوى و نگار با شهريار ايران بخفته بود . در همان هنگام ناهيد دَم تيزى برزد . شاهنشاه ايران كه از دهان او ، بوى ناخوشى يافته بود ، دژم شد و روى خود از او برتافت . ديگر شاه ايران از براى آن كار دژم گشت و جانش پر از انديشه و ابروانش پر از اخم گرديد . پس پزشكان دانايى را بخواندند و به نزديك ناهيد بردند . از ميان ايشان مرد بينا دل و نيك انديشى پژوهش بكرد تا دارويى بيافت . آن دارو گياهى بود كه سوزندهء كام بود و در روم نامش اسكندر بود « 2 » . پزشك آن دارو را بر دهان ناهيد بماليد و ناهيد چندى از براى آن درد بگريست . ليك سرانجام آن بوى ناخوش از ميان برفت و كامش بسوخت و رخسارش بسان ديبا برافروخته گشت . اگر چه آن خوبچهر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 630
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٠
هامش
( 1 ) - طرسوسى ، داراب نامه ، ج 1 ، ص 311 و بعد ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 232 - 231 مجمل التواريخ و القصص ، ص 55 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 160 . مقدسى در يك خبر واحد آورده است كه دارا در جنگ با روميان ، فرزندان ايشان را اسير كرد و پادشاه آنجا را اسير گرفت تا آن كه آن پادشاه در زندان وى جان سپرد . آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 508 .
( 2 ) - گويند اسكندروس ( سكندر ) به زبان رومى به سير گفته مىشد . لغتنامه دهخدا ، ماده اسكندروس . طبرى آن گياه را بوتهء سندر يا سندروس دانسته است . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 491 - 490 .