تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١

خوشبوى گشت ، ليك ديگر دل داراب دژم گشته بود . و بدين سان بود كه دل پادشاه ايران از پَيوگش « 1 » سرد شد و او را به نزد فيليپوس بازفرستاد . ناهيد را از داراب كودكى در نهان بود ، ليك با هيچ‌كس در گيتى در اين باره سخن نگفت . چون نُه ماه بگذشت ، از آن خوبچهر كودكى همچون خورشيد تابان بيآمد . پس ، از براى آن بالا و شكوه و بر بوياى او ، مادرش نام او را اسكندر نهاد زيرا آن نام را از آن رو فرّخ مىداشت كه با آن دارو تندرست گشته بود . قيصر كه چنين ديد ، به هر مهترى مىگفت : قيصرى از نژاد من پيدا گشته است . ليك هيچكس نامى از داراب نمىبرد و اسكندر پسر بود و قيصر همچون پدرش بود زيرا قيصر را ننگ مىآمد كه بگويد داراب از فرزندم سير گشته است « 2 » . چون اسكندر بدانگونه از آن مادر پاك بزاد ، كسى به نزد نياى او رفت و آن مژده را بداد . از سوى ديگر ، در آخور قيصر ماديانى زرد رنگ و بالابلند و كارى بود كه همان شب كُرّه‌اى سپيد بزاد كه پاهايش كوتاه و بر او چون بر شير بود . قيصر از زادن آن خشنود گشت و آن را به مُروا بگرفت . پگاه آن فرزند را به نزد خود خواست و آن كرّه‌اسپ را نيز بيآراست و دست بر چشم و يال او بماليد زيرا او با اسكندر همسال بود . چندين سال بر اين نيز بگذشت و اسكندر دل خسروانى و سخن گفتن پهلوانى گرفت . قيصر او را از پسر خود نيز برتر مىداشت و بر پهلوانى او را مىآراست . چون اندكى خردمند و كاردان و هوشيار گشت ، جانشين فيليپوس شد . اسكندر همهء هنرهايى را كه براى شاهان نياز بود ، از آموزگار بيآموخت . گويى تنها شايستهء داد و تخت شاهى بود . از سوى ديگر ، پس از آن كه ناهيد به نزد پدرش آمد ، داراب زنى ديگر بخواست و از آن زن ، او را كودكى با فرّ و يال بيآمد كه از فرزند ناهيد كوچكتر بود . در همان روز نام او را دارا نهادند تا از پدرش كامرواتر باشد . ليك چون دوازده سال بگذشت ديگر به آن مُروا و آن يال و دوش شكست

هامش
( 1 ) - پَيوگ به پارسى به معناى عروس است .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 232 - 231 مجمل التواريخ و القصص ، ص 55 31 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 137 - 136 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 95 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 54 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 149 - 148 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 162 - 161 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 637 - 636 اسكندرنامه ( روايت فارسى كاليستنس دروغين ) ، ص 5 - 3 .