تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
آنگاه چون شب تيره گشت و آسمان ديباى مشكين بر تن كرد و پاسى از آن شب تيره بگذشت ، بر گِرد دشت ديده‌بانانى بپراكندند و بانگ پاسبان همچون زمين لرزه برخاست . چون روز فرا رسيد و آفتاب سپر زرّين خود را برگرفت ، جنگ جويان نيز از خواب بيدار گشتند . همهء پهلوانان ايران ميان ببستند و از پس روميان بتاختند و با شمشير تيز خود آتش برافروختند و همهء شهرهايشان را بسوختند . چنان از روم و رومى گَرد برانگيختند كه ديگر هرگز كسى از سرزمينش يادى نكرد . چنان خروشى به زارى از روم برآمد كه آن سرزمين دلآراى را رها ساختند . از براى آن كينه ، گيتى بر قيصر تنگ شد و رخسار نامدارانش بىرنگ گشت . پس سرانجام از سوى او فرستاده‌اى به نزد رشنواد آمد و گفت : اگر دادگر سر از داد نپيچد ، بدانيد كه ديگر همهء جنگ جويان از جنگ سير شدند و بخت از روم برگشت . اينك اگر باژ مىخواهيد ، مىپذيريم و بار ديگر پيمانى مىبنديم . قيصر به همراه آن پيام ، خواسته‌هاى بسيار و هميان و بردگان فراوانى نيز به نزد او بفرستاد . رشنواد سپهبد كه چنين ديد ، همهء آنچه را كه بود ، از دينار و گوهرهاى نابسوده ، ازو بپذيرفت . شناختن هماى ، پسر را و بدين گونه داراب و رشنواد به شادى از آن جايگاه بازگشتند . در ايستگاهى به آن تاك ويران رسيدند كه رشنواد ، داراب را در آن خفته ديده بود . زن گازر و شوهرش با آن گوهر در آنجا بودند و از ترس خوارى ، دژم گشته بودند . رشنواد ايشان را به نزد خود خواند . آنها نيز به يزدان پناه بردند و به پيش او رفتند . چون رشنواد آن زن و شوهر را بديد ، از ايشان همه گونه بپرسيد و آنها نيز همهء آنچه را كه بود ، از آن تبنگو و گوهر نابسوده و آن رنج و پروردن آن كودك شيرخواره و از اندوه و گردش روزگار به دو بگفتند . رشنواد كه چنين شنيد ، به آن زن و شوهر گفت : همواره پيروز و شاد باشيد . براستى كه هرگز كسى در گيتى چنين شگفتىاى نديده و از موبدان نيز نشنيده است .