تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١

همانا كه تو از نژاد پهلوانانى . پس شگفت نباشد اگر دلت به جوش آيد . اينك از براى يك كار بد اين همه مخروش . پروردگار گيهان آفرين از تو خشنود و دل بدسگالانت پر از دود بادا . باشد كه اين سخن از من به يادگار بماند و هرگز كهن نگردد . هماى فرّخ كه چنين شنيد ، بر او آفرين كرد و گفت : همواره برجاى باشى . آنگاه به موبد موبدان بفرمود تا خردمندان هر كشور و نامداران و شيران سرافراز و دشنه‌گذار سپاه را نيز فراخوانند . پس به ايشان بفرمود تا به شاهى بر داراب - آن نامدار زمين - آفرين بخوانند . چون بدين سان بر تاج داراب شاه آفرين بخواندند و بر آن تخت نو گوهر بيافشاندند ، هماى آنچه كه در نهان كرده و آن اندوههاى بسيارى كه از براى آن خورده بود ، را بگفت . آنگاه گفت : بدانيد كه از بهمن شهريار هيچكس بجز او در گيتى به يادگار نمانده است . پس همگى بايد به فرمان او درآييد ، زيرا او همچون شبان است و شمايان چون رمهء او هستيد . بزرگى و تاج و شاهى از آن اوست و همگى پشت خود را بايد به دو راست نگاه داريد . چون ايشان آن شاخ نورستهء فرخنده را بديدند ، خروشى به شادى برآوردند و چندان گوهر بر داراب شهريار بريختند كه به زير آنها ناپديد گشت . گيتى از شادمانى و داد ، نو شد و هيچ‌كسى را يادى از اندوه و رنج نيآمد . آنگاه هماى به موبدان گفت : اى خردمندان نامور ، اكنون من اين تخت شاهى و گنج و آنچه را كه در سى و دو سال با رنج گرد آورده‌ام ، به او سپردم . شمايان نيز شاد باشيد و ازو فرمان ببريد و يك دَم نيز بىخواست او كارى مكنيد « 1 » .

هامش
( 1 ) - گويند پس از اين كه هماى پسرش داراب در بلخ بر تخت بنشاند ، ترسيد كه روزى داراب به آنچه مادرش با او كرده بيانديشد و مادر را بكشد . پس خواست كه از پيش چشم او دور تر شود . از اين رو از پسرش خواست تا به او اجازه دهد كه به پارس برود و حكومت آنجا با او باشد . داراب نيز چنين كرد . پس هماى به پارس رفت و شهر استخر را در آنجا بنا كرد و به حكومت نشست . در همانجا بود كه درگذشت . چون داراب خبر مرگ مادرش را بشنيد ، با سپاهيانش از بلخ به پارس آمد و در آنجا به حكومت پرداخت . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 692 - 691 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 155 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 486 . در بارهء پادشاهى هماى ذكر چند نكته داراى اهميت مىباشد : الف - به طور كلى صرف نظر از رفتار هماى با پسرش داراب در زمان كودكى او ، دورهء شاهى هماى يك دورهء بسيار مثبت ارزيابى شده است . طبرى در اين باره مىنويسد : او دشمنان را بكشت و از دست‌اندازى به مملكت خويش بازداشت . در طلب رضاى خدا عز وجل سخت بكوشيد و نصرت و ظفر يافت . خراج از رعيت برداشت و رعيت در ايام پادشاهى او در رفاه و ارزانى بود . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 486 . ابن بلخى در بارهء او مىنويسد : « زنى عاقل با رأى و حزم بوده است . . . در مدت ملك طريق عدل سپرد . بعضى از خراج و رسوم از مردم بيوگند » . فارسنامه ، ص 55 - 54 . طرسوسى در اين باره مىنويسد : « هماى داد و عدل كردن گرفت و جهان را ايمن كرد و كاروانها روان شد و باج‌ها را برانداخت و از داد و عدل او گرگ با ميش ، آب خوردن گرفت و كبوتران با شاهين پرواز مىكردند و آهوان با پلنگ به چرا مىرفتند » . داراب نامه ، ج 1 ، ص 9 . ثعالبى نيز در وصف حكومت هماى مىنويسد : « بار سنگين پادشاهى را به دوش گرفت و در كشوردارى ، آبادانى و نگاهداشت دور و نزديك كشور و بهبود حال مردم از كوچك و بزرگ بر بسيارى از شاهان فزونى گرفت و دسته‌ها يا لشگريانى را براى جنگيدن با دشمنان و سركوبى آنان روانه كرد و بر پيروزيهايى دست يافت . مردم را با دهشها نواخت و فرمان داد كه بر گرد شهرها بارو بسازند و هر چه بيشتر در آباد سازى كوشيد و كارهايى را كه مايهء نزديكى به خدا بود ، به جاى آورد . مردم از پيامدهاى روزگار خجستهء او بهروزى يافتند و ميوهء نيكيهاى او را چيدند و او را بسيار دوست داشتند » . تاريخ غررالسير ، ص 227 . ب - از جمله كارهايى كه به هماى منسوب است ، اين كه : 1 - پلى بر دجله بست . 2 - آب فرات را براند . 3 - آسياب آبى در زمان او رواج يافت . 4 - بفرمود تا كاريزهاى بسيار بيرون آوردند . 5 - فرمود تا شهرها را بارو كشيدند . گرديزى ، زين الاخبار ، ص 56 . ج - صاحب تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم هماى را معاصر با ذى جيشان پسر تبّع اقرن ، حاكم يمن دانسته است . ص 135 . د گويند بر روى سكهء در هم و دينار هماى اين عبارت نقر شده بود : « بخور بانوى جهان هزار نيروز و مهرجان » . تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 135 . ه - غالباً پايتخت هماى را شهر بلخ دانسته‌اند . ر . ك . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 38 مجمل التواريخ و القصص ، ص 54 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 54 . برخى هم معتقدند كه پايتخت كيانيان تا زمان هماى ، شهر بلخ بود ، ليك از زمان او به حدود مداين رفت . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 222 گرديزى ، زين الاخبار ، ص 55 . و - بناى شهرهاى بسيارى به هماى منسوب است : 1 - گويند در يكى از جنگهاى سپاهيان هماى با روم ، اسيران بسيارى به دست ايرانيان افتاد . هماى نيز بفرمود تا بنّايان رومى 3 ايوان بزرگ در پارس بسازند . يكى بناى هزار ستون استخر ، ديگرى خهبين در يك فرسنگى دارابگرد و سومى در راه خراسان ، در روستاى كيمره . گويند همهء ابن بناها را اسكندر ويران كرد . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 486 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 52 مجمل التواريخ و القصص ، ص 55 - 54 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 38 . 2 - گويند شهر گلپايگان يا جرفاذقان را هماى بساخت و آن را به نام اصلى خود سمره ناميد . مستوفى ، نزهت القلوب ، ص 68 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 95 خواند مير ، مآثر الملوك ، ص 31 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 635 . 3 - گرديزى روايت مىكند كه شهر همدان را نيز هماى بساخت . زين الاخبار ، ص 56 . در رساله شهرهاى ايران آمده كه هماى شهر توگ را بساخت ، بند 45 در متون پهلوى ، ص 68 . ز مكان درگذشت و دخمهء هماى در پارس بوده است . مجمل التواريخ و القصص ، ص 463 55 . همين مؤلف در همانجا آورده كه به يك روايت ديگر دخمهء هماى در شام است .