شگفتى را بديد ، سراپاى داراب را بنگريست و گفت : اين شگفتى بزرگى است كه هرگز نمىتوان مانند آن را ديد . پس با او به سراپرده شتافت و پيوسته مىگفت : اى خداى دادگر و يگانه ، براستى كه هيچكس چنين شگفتى را در گيتى نديده و از بزرگان كارديده نيز نشنيده است . آنگاه رشنواد بفرمود تا جامههايى فراهم آوردند و جايى را در خرگاه بيآراستند . سپس آتشى بسان كوه برافروخت و داربوى و مشك و شاهبوى بسيارى بسوزانيد .
چون خورشيد از كوهسار سر برآورد ، رشنواد سپهبد آهنگ رفتن كرد . سپس به موبد رهنماى بفرمود تا يك دست جامه از سر تا پا و يك اسپ تازى زرّين ستام و كمر و تيغ زرّين نيام بيآورَد . آنگاه رشنواد همهء آنها را به داراب داد و ازو پرسيد كه : اى مهتر شيردل و نامجوى ، تو كيستى و از كدامين سرزمينى ؟ سزاوار باشد كه مرا راست بگويى . چون داراب سخنان رشنواد را بشنيد ، همهء كار گذشته را همچنان كه آن زن به دو گفته بود ، از كار تبنگو و ياكند بازوى خويش و آن دينار و ديباى كنار خود ، به آن سالار سپاه بگفت . رشنواد كه چنين شنيد ، بىدرنگ كسى را بفرستاد و به دو گفت :
بسان باد برو و آن گازر و زنش و آن مهره را به اينجا بيآور .
رزم داراب با سپاه روم
رشنواد ، اين بگفت و سپاهيان را از آنجا تا روم براند . داراب را نيز پيش رو سپاه كرد . داراب سرنيزه را به زهر آب داد و به نزديك روم آمد . از سوى روم نيز نگاهبان آن سرزمين بيآمد . چون سپاه هر دو شاه با يكديگر روياروى شدند ، بىدرنگ نبرد درگرفت و با هم برآويختند و جوى خون روان ساختند . داراب كه آن سپاه بزرگ را بديد ، همچون گرگ به پيش آمد و چندان از آن سپاه روم بكشت كه گويى روزگار بود كه تيغ در مشت گرفته بود . بدين گونه داراب به مانند شيرى كه نهنگى در دست گرفته بود و اسپى همچون اژدها در زير داشت ، دشمن را بكوفت و بسان شير ژيان تا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 616
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٦