تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥

گشت . تندر و باران بود و آسمان پر از خروش و زمين پر از آب شد . پس ، از براى باران به هر سو تاختند و تاژهايى در دشت بساختند . داراب نيز از آن كار اندوهگين گشت و راه گريزى از باران مىجست . ليك او را نه خرگاه و سراپرده و تاژى بود و نه هيچ يار و راهنمايى . چون نگاه كرد ، در ميان جايى ويران ، تاكى « 1 » بلند و كهن و خسروانى ، ليك گزند يافته بديد . داراب كه تنها و بىيار و جفت بود به زير آن تاك برفت و بخفت . از سوى ديگر ، رشنواد سپهبد كه به گِرد سپاه مىگشت ، از كنار آن تاك سست و گزند يافته نيز بگذشت . ناگهان از آن ويرانه و جاى سهمگين خروشى به گوشش رسيد كه مىگفت : اى تاك گزند يافته و سست ، هوشيار و نگهدار اين شاه ايران باش . زيرا چون او را تاژ و يار و جفتى نبود ، به زير تو آمد و بخفت . رشنواد كه چنين شنيد ، با خود گفت : اين بانگ تندر يا تند باد است . ليك بار ديگر از آن ويرانه خروشى بيآمد كه : اى تاك ، چشم خِرد را مپوشان زيرا فرزند شاه اردشير در تو است . پس اين سخن را به ياد دار و از باران مترس . اين آواز سه بار به گوش رشنواد رسيد . پس دلش از شنيدن آن خروش شگفت‌زده و تنگ شد و به فرزانه‌اى گفت : اين چه مىتواند باشد ؟ كسى بايد به سوى تاك برود . ببينيد كه چه كسى در آن خفته و كيست كه اين چنين بر تن خود آشفته است ؟ برفتند و مرد جوان و خردمندى را با چهره‌اى پهلوانى بديدند كه همهء جامه‌ها و اسپش خيس و تباه گشته و بر روى خاك سياه خفته بود . پس آن كسى كه او را ديده بود ، به پيش رشنواد سپهبد آمد و به دو بگفت . دل رشنواد پهلوان از شنيدن آن سخن بردميد . پس بفرمود كه : زود او را بخوانيد . چه كسى را ياراى شنيدن خروشى بدين سان است ؟ ايشان نيز برفتند و به داراب گفتند : اى مرد خفته ، از روى اين خاكها بيدار شو . چون داراب بر اسپ سوار شد ، بىدرنگ آن تاك فرو ريخت . سالار شاه كه اين

هامش
( 1 ) - تاك همان طاق است .