تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩

پس بىدرنگ رشنواد پاكيزه انديش نامه‌اى به نزد هماى نوشت و همهء آنچه را كه از داراب و آن باران و خوابگاه و جنگ او در آن رزمگاه ديده و نيز سخنانى را كه از گازر در بارهء تبنگو و گوهرها شنيده بود ، و نيز در بارهء آن آوازى كه به گوشش رسيد و اين كه چون داراب بر اسپ سوار شد ، بىدرنگ آن تاك فرو ريخت ، در نامه ياد كرد . سپس فرستاده‌اى را بسان باد روان كرد و آن گوهر سرخ را نيز به دو داد و گفت : بايد كه همچون باد به روى . فرستاده همچون باد بيآمد و آن ياكند را به نزد هماى بيآورد و آن نامه را به شاه داد و آنچه را كه از رشنواد شنيده بود ، به دو بگفت . چون هماى آن نامه را بخواند و گوهر را بديد ، اشك از ديدگانش فرو ريخت و بدانست كه در آن روز كه به دشت آمد و سپاهيان يكايك از پيش او بگذشتند ، آن جوان پهلوان و فرهمندى كه رخسارش همچون بهار و بالايش بلند بود ، كسى جز فرزند پاك و شاخ گرانمايه و فرهمند او نبوده است . پس گريان به فرستاده گفت : اكنون شاهى ديگر براى گيتى بيآمد . ليك من هرگز از انديشه تهى نبودم و از براى شاهنشاهى پر از درد بودم و دلم از گيتى پر هراس بود . زيرا كه به او ناسپاس گشته بودم . يزدان پسرى به من داد ، ولى من او را به آب فرات انداختم و اين گوهر را بر بازويش ببستم . آن پسر چون پدرش زنده نماند ، خوار شد . اكنون ايزد به نام و پِى پيروز رشنواد ، او را به من باز داد . پس گنجى از دينار فرو ريختند و مِى و مشك و گوهر برآميختند . هماى از آن گنج به هر كه نيازمند بود ، ببخشيد . آنگاه در هفتهء ديگر ، در گنج درم را باز كرد و آن گنج را به هرجا كه مىدانست در آنجا آتشكده‌اى هست و يا زند و اوستا و جشن سده در آنجاست ، ببخشيد و به هر كشورى نيز چيزهاى بسيار بپراكند . پگاه روز دهم بود كه رشنواد سپهبد با بزرگان و داراب به نزديك شاه آمدند و به هيچكس در آن باره سخنى نگفتند « 1 » .

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 230 - 229 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 486 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 635 - 634 . روايت ديگرى نيز در اين باره در دست است كه بر اساس آن چون داراب حقيقت كار خود را از گازر دريافت ، جنگ افزار خود را آماده ساخت و بر اسپ سوار گشت و آمادهء رفتن به درگاه هماى شد . در آن هنگام هماى در شهر ماسبذان به ييلاق رفته و ميدانى براى هنرنمايى سواران آماده كرده بود . خود هماى نيز از بالا ، در زير چترى به ايشان مىنگريست . هر كدام كه نيك از عهده بر مىآمد و بر هدف مىزد ، هماى جاه و مقام او را فراتر مىبرد و به گرامىداشت او مىپرداخت . چون داراب به آن ميدان آمد به او گفتند : كيستى ؟ گفت : وظيفهء شما نيست كه از نژاد من جويا شويد ، پيش از آن كه هنر و اثر من بر شما آشكار شود . داراب در آن ميدان هنرنمايىهاى بسيارى كرد و از همه پيشى گرفت . هماى كه به او مىنگريست ، در شگفت بود . ناگهان خون مادريش به جوش آمد و شير از هر دو پستان هماى روان شد . پس از داراب خواست تا حقيقت كار خود را به او بگويد و داراب نيز چنين كرد . . . الى آخر . مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 508 - 507 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 147 - 146 .