لشگرگاه روميان بتاخت و دريايى از خون روميان روان شد . آنگاه داراب با پيروزى از پيش دشمنان به نزديك آن سالار گردنفراز آمد . رشنواد كه چنين ديد ، او را آفرين بسيار كرد و گفت : اين سپاه شاه ، بىتو مباد . بدان كه چون ما از اين رزم روم بازگرديم ، تو از شاه نوازش بسيار ببينى و اسپ و گنج و تخت و كلاه بيابى . پس سراسر آن شب سپاهيان را بيآراستند و جنگ افزار سواران را پاك بكردند .
چون خورشيد سر برآورد و همهجا بسان چراغى روشن گشت ، بار ديگر هر دو سپاه با يكديگر درآويختند و از گَرد آن سپاهيان ، خورشيد تابان نيز سياه شد . چون داراب پيش آمد و بتاخت ، هيچكس از روميان در پيش سپاه برجاى نمانْد . و از آن پهلوانان شمشيرزن نيز چندان نمانْد . پس داراب همچون گرگى به دل سپاه دشمن آمد و آن سپاه بزرگ را پراكنده كرد . آنگاه از آنجا به سوى راست سپاه رفت و جنگ افزار و بنهء دشمن را به چنگ آورد . همهء سپاه روم را در هم دريد . دليران ايران نيز همچون شير از پس او مىتاختند . چندان از آن سپاهيان رومى بكشتند كه خاك آوردگاه از آن همه خون ، گِل شد . داراب چهل جاثليق از دليران رومى را بكشت و با چليپايى در دست بيآمد . رشنواد پهلوان كه اين شگفتى را از داراب بديد ، دلش از شادى بردميد و بر او آفرين كرد و او را بسيار ستود و مهربانى بكرد .
چون شب فرا رسيد و همهجا به سياهى كرف گشت ، همه از جنگ بازگشتند ، رشنواد سپهبد نيز در لشگرگاه روميان بيآسود و بند از ميان بگشود . آن شب را رشنواد خواستهء بسيارى به سپاهيان ببخشيد و ايشان را بيآراست . آنگاه كسى را به نزد داراب فرستاد و به دو گفت : اى مرد فريادرس و شيردل ، اكنون ببين كه از ميان اين خواستهها چه چيزى را مىپسندى و كدامين آنها تو را سودمند مىآيد ؟ پس هرچه را كه مىخواهى نگاه دار و هرچه را هم كه نمىپسندى ، ببخش . براستى كه تو از رستم نيز نامىترى . چون داراب چنين شنيد ، شادكام گشت و از براى نام ، نيزهاى برداشت . سپس همهء آن چيزهاى ديگر را به سوى رشنواد فرستاد و به دو گفت : پيروز و شاد باشى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 617
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦١٧