بر تخت نشاندن هماى ، داراب را
ليك شاه ايران پردهء درگاه را فروهشت و يك هفته هيچكسى را راه ندادند . پس شاه تختى از زر و دو زيرگاه پيروزه و لاژورد و يك تاج پر از گوهرهاى شاهوار و دو دستبند و يك گردنبند گوهرنگار و يك جامهء خسروانى زرّين كه بر آن چندين گونه گوهر بافته شده بود ، بيآورد . آنگاه ستارهشناس در پيش او بنشست و روز نيكى را از اختر بجست . پس بامداد روز چهارم بهمن ، شاه ، داراب را بار داد . چون داراب به نزديك ايوان رسيد ، هماى بيآمد و از دور او را نماز برد و يك جام پر از ياكند سرخ و جامى ديگر نيز از ياكند زرد بر او بيفشاند و خون بگريست . سپس آن جوان را در برگرفت و ببوسيد و دست به رويش بكشيد . آنگاه او را بيآورد و بر تخت زرّين بنشاند و چشمانش به ديدار او خيره مانْد .
چون داراب بر تخت زرّين بنشست ، هماى با تاج شاهى در دست بيآمد و آن تاج را بر سر داراب نهاد و گيتى را به شاهى او مژده داد . آنگاه ازو پوزش بخواست و به دو گفت : ديگر چنان بدان كه همهء كار گذشته ، باد شد . پس بدى مادر را به دل مگير . همواره تخت شاهى نشستنگاه تو بادا . داراب جوان كه چنين شنيد ، به مادر گفت :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 620
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٢٠