از آن نامداران را بكشت . افراسياب شاه كه چنين ديد ، اندوهگين گشت و پشت بنمود و بگريست . رستم نيز آن چهار پيل سپيد را از او بستد . ديگر آن سپاهيان توران از گيتى نااميد گشتند . رستم نامدار از پسِ افراسياب و سپاهيانش تا دو پرسنگ ، به مانند ابر بهارى و بسان تگرگ بر ايشان گرز باريد و پيوسته آواى چاك چاك از كلاهخودها به گوش رسيد . آنگاه بازگشت و همهء آن پيل و بنه و رمهء ايشان را با خود برداشت . سپس چون با دلى جنگ ساز به سوى آن چشمه بازگشت ، بار ديگر اكوان به او برخورد . پس به رستم گفت : آيا از نبرد سير نگشتى ؟ از دريا و جنگ با نهنگان برستى و باز همچون پلنگ غرّان به اين دشت آمدى . اكنون روزگارى را ببينى كه ديگر كارزار نجويى . چون تهمتن گفتار آن ديو را بشنيد ، بسان شيرى غرّان خروشى برآورد و كمند پيچان خويش را از فتراك بگشود و بسوى آن ديو بيانداخت و ميانش را در بند آورد . آنگاه رستم بر روى زين بپيچيد و گرز گران را به مانند پتك آهنگران برآورد و همچون پيل مست ، آن را بر سر ديو بزد و با يك زخم ، مغز سرش را خُرد بكرد . پس از اسپ فرود آمد و دشنهء آبگونش را بيرون كشيد و سر جنگجوى آن ديو را ببُريد . آنگاه بر كردگار آفرين كرد ، زيرا آن پيروزى را ازو يافت « 1 » . [ ليك تو كه اين داستان را شنيدى ] ديو را همان مردم بد بدان كه يزدان را سپاسگزار نيست . پس تو هر كسى را كه از راه مردمى بگذشت ، او را از ديوان بشمار آور و از آدميانش مدان . اگر خِرَد به اين گفتهها نمىگرود ، شايد كه چَم آن را به نيكى در نمىيابد . نيز اكوان ديو را هم پهلوانى زورمند و ستبر بازو و بلند بالا بدان كه نامش گوان بود و تو نيز او را اكوان ديو مخوان و به زبان پهلوى ، گوان بخوان .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 857
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥٧
هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 48 .