شاهنشاه بر زين ، ران بيفشرد و به رستم - آن سرِ سركشان و مهتر تاج بخش - بفرمود تا بر رخش سوار گردد .
پس از آنجا با دلى گشاده و نيكخواه به ايوان شاه آمدند . آنگاه رستم آن گلههاى اسپان را ميان ايرانيان بخش كرد و براى خود هيچ برنداشت و همان رخش را نگاهداشت . پيلان را نيز به پيش پيل شاه - آن دارندهء تاج و تخت - فرستاد . يك هفته ايوان را بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بيآوردند . در هنگام ميگسارى بود كه رستم لب به سخن گشود و داستان اكوان را به پيش شاه ياد كرد و گفت : من هرگز گورخرى به آن خوبى و سرافرازى و رنگ و بوى او نديدم . هر كه با شمشير پوست بر او مىدريد ، ديگر دوست و دشمن او را نمىبخشيد . سرش چون سر پيل و مويش دراز و دهانش پر از دندانهايى به مانند گراز بود . چشمانش سپيد و لبانش سياه بود و كسى را ياراى نگريستن به تنش نبود . هيچ اسپى به زورمندى او نباشد . ليك من با دشنه سر از تنش جدا ساختم . در همان هنگام خونش به مانند باران از او به آسمان برشد و همهء دشت همچون درياى خون گشت . كى خسرو از شنيدن آن سخنان ، در شگفت شد و چون جام خويش بنهاد ، آفرين بخواند و گفت : آفرين بر آن پروردگار كه چنين پهلوانى بيآفريد . همانا كه هيچكس اين شگفتى را نديده و نشنيده است كه كسى از مردمان به كردار و مردانگى و بالا و ديدار رستم باشد . اگر كردگار آسمان مرا از داد و مهر خويش بهره نداده بود ، چنين چاكرى را در گيتى نداشتم تا هر زمان با او ديو و پيل را شكار كنم .
و بدين سان دو هفته را بدانگونه با شادى به ميگسارى و ياد كردن از رزم گذراندند . به سديگر هفتهء تهمتن آهنگ آن كرد كه با شادى و خرّمى بازگردد . پس به شاه گفت : مرا آرزوى ديدار زال سام در سر است و چنين آرزويى را نشايد نهفتن .
پس زود مىروم و باز مىگردم ، زيرا كه بايد آهنگ كينهخواهى كرد . همانا كه شايسته نيست كين سياوش را با گرفتن اين اسپان و گلهها به آسانى رها كرد . كى خسرو - آن شاه گيتى - كه چنين شنيد ، در گنج بگشود و از گوهرهاى گرانمايهاى كه در نهان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 859
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥٩