ميان بركشيد و بسان شير بغرّيد و گفت : من رستم ، پور دستان سامم . آنگاه دو گروه از ايشان را با شمشير بكشت . چوپان كه چنين ديد ، پشت به دو كرد و از برابرش بگريخت . ليك رستم با كمانى به زه كرده و به بازو افكنده ، در پس او بتاخت .
آمدن افراسياب به ديدار اسپان خويش و كشتن رستم ، اكوان ديو را
از سوى ديگر ، افراسياب با پهلوانان و باده و ساز به سوى آن دشت و چشمه كه هر ساله چوپان ، گلهها را در آنجا رها مىساخت ، بشتافت تا با ديدن اسپان ، دَمى انديشه از دل بكاهد . چون به نزديكى آن مرغزارها رسيد ، هيچ نشانى از اسپان و آن چوپان نديد . در همان هنگام خروشى از دشت بيآمد و اسپان بر يكديگر بگذشتند .
پهلوانان از دور ، نشان پِى رخش را بر خاك بديدند . چون چوپان به پيش شاه توران رسيد ، از همهء آن كار شگفتى كه بديده بود ، با او سخن راند و گفت : رستم به تنهايى گلهء اسپان را از دشت ببرد و بسيارى از ما را نيز بكشت و برفت . تركان كه شنيدند رستم به تنهايى به جنگ آمده است ، با يكديگر گفتند : اين كار ديگر براى ما از شوخى بگذشت ، بايد كه همگى زره بر تن كنيم . ما اين چنين خوار و زار و زبون گشتهايم كه يك تن به كشتن ما مىآيد . پس نبايد كه اين كار را ناچيز پنداريم و رها سازيم .
پس افراسياب - سپهدار تركان - با چهار پيل و سپاهيان از پِى رستم روان گشتند .
چون به دو نزديك شدند ، رستم كمان را از بازو بيرون آورد و بشتافت و به مانند ژالهاى كه از ابر بارد ، بر ايشان تير و تيغ پولادين بباريد . چون شست تن از مردان دلير توران بر خاك افتادند ، آنگاه رستم به مانند شيرى دست به گرز برد و چهل تن ديگر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 856
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥٦