تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠
داشت ، جامى پر از مرواريد و پنج جامهء شاهوار زربفت و ريدكان رومى زرّين كمر و كنيزان با گردنبند زر و تخت پيلسته و تاج و گردنبند و ديبا و دينار و گستردنيهاى بسيار به نزد رستم فرستاد و گفت : اين پيشكش را نيز با خويشتن ببر . ليك يك امروز را بايد با ما باشى ، آنگاه آهنگ رفتن كنى . رستم نيز آن روز را با شاه بماند و چندى نبيذ بخورد . آنگاه پگاه آهنگ رفتن كرد . شهريار نيز تا دو پرسنگ با او برفت و به هنگام پدرود كردن ، او را در برگرفت . چون رستم راهى شد ، كى خسرو سپهدار نيز از آنجا بازگشت . از آن پس گيتى ، يك سره بر دست او راست گشت و آنسان شد كه او مىخواست . برين گونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمان است و گاهى چو تير اكنون كه سخن از كار اكوان با رستم پهلوان پر هنر به پايان رسيد ، از رزم بيژن بگويم كه چگونه بوده . رزمى كه بر آن يك سره بايد گريست .