چه گويى تو اى خواجهء سالخورد * چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد
كه داند كه چندين نشيب و فراز * به پيش آرد اين روزگار دراز
تگ روزگار از درازى كه هست * همى بشكند گردن پيل مست
كه داند كز اين گنبد تيز گرد * درو سور چندست و چندى نبرد
بازگشتن رستم به ايران زمين
چون رستم سر آن ديو پست را از تن جدا كرد ، بر آن اسپ كوهپيكر سوار گشت و همهء آن بنههايى را كه سپاه توران رها ساخته بود و آن اسپانى را كه به چنگ آورده بود ، يك سره به پيش آورد و با آن پيلان و خواستهها برفت . پس از آمدن رستم با آن فرّهى به شاه آگهى كردند و گفتند : او از اينجا برفت تا با خم كمند خويش ، گورخر گيرد ، ليك ديو و پيل و پلنگ خشكى و نهنگ دريا به جنگش آمد . ولى سرانجام شير و ديو و آن مردم جنگجوى نيز از تيغ او رها نگشتند . شاه كه چنين شنيد ، آهنگ پذيره شدن او را كرد و پهلوانان نيز كلاه بر سر نهادند . آنگاه درفش شاهنشاه را با كارناى و دراى و ژنده پيل ببردند . و بدين سان شاه و سپاهيان با شادمانى او را پذيره گشتند . چون رستم درفش شاه سرافراز را بديد كه در راه پديدار گشت و به پذيرهء او آمده ، از اسپ فرود آمد و خاك را بوسه داد . پس خروش سپاه و پيل و كوس برخاست . رستم سر نامور خويش را بر خاك نهاد و گفت : اى خسرو تابناك ، هرگز مهترى چون تو به پيش بندهء كهتر خويش پذيره نيآمد بويژه به پيش من كه كهترين بندهء شاه و از نژاد كيانم . خسرو كه چنين شنيد ، مهربانانه بر او آفرين كرد و گفت :
روزگار هرگز كسى را چون تو به ياد ندارد . آسمان با تيغت يار باد و جان ما نيز هميشه از تو شاد باشد . ديگر سران سپاه نيز در برابر او از اسپ پياده گشتند . آنگاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 858
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥٨