تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
اگر ماندى كس به مردى به پاى * زمانه پِى او نبردى ز جاى و ليكن چنين است گردنده دهر * گهى نوش بار آورد ، گاه زهر و بدين سان رستم با مردانگى خويش ، خود را از دريا به خشكى رساند و دشت را بديد . پس پروردگار را كه تن بنده‌اش را از بد مىرهاند ، ستايش گرفت . آنگاه برآسود و بند از ميان بگشود و آن ببر بيان را در كنار چشمه نهاد و كمند و زرهش را خشك بكرد . سپس چون شير دژم ، زره بر تن كرد و به كنار آن چشمه‌اى كه در آنجا خفته بود و آن ديو بدگوهر بر او آشفته بود ، آمد . ليك رَخش درخشان در آن مرغزار نبود . رستم با روزگار تند گشت و برآشفت و آن زين و لگام را از پاى چشمه برداشت و تا بامداد از پِى رخش بگشت . چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت زين و گهى زين به پشت رستم همچنان پياده برفت تا اين كه به مرغزارى رسيد كه در آن آبها روان بود و در هر جايش آواز پور و قمرى به گوش مىرسيد . در آن بيشه ، گله‌دار اسپان افراسياب به خواب رفته بود و رَخش به مانند ديوى در ميان آن ماديانان فرياد مىكشيد . چون رستم آن را بديد ، كمند كيانى را بيافكند و سر رخش را در بند آورد . آنگاه گَرد ازو پاك كرد و زين برنهاد و يزدان نيكىدهش را ياد بكرد . پس لگام بر سرش افكند و سوار گشت و دست به شمشير تيز برد و بر آن شمشير ، نام يزدان را بخواند و آن گله‌ها را به سويى ديگر براند . ليك در همان هنگام آن گله‌دار ، چون بانگ اسپان را بشنيد ، سرآسيمه از خواب بيدار گشت و سوارانى را كه با او بودند ، بخواند و ايشان را بر اسپ سوار كرد . پس هر يك از ايشان كمندى و كمانى در دست گرفتند تا ببينند كدامين بدگمان را ياراى اين رسيده كه به نزديك اين همه سوار در اين مرغزار آيد . از آن رو سخت بتاختند . چون رستم آن شتابندگان را بديد ، زود تيغ تيز از