تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 853

مساهمون:

ص٨٥٣
به نزديك شاه ببرم . ولى درست در همان هنگام كه آن گورخر دلاور ، كمند رستم را بديد ، ناگهان از برابر چشم او ناپديد گشت . رستم كه چنين ديد ، بىدرنگ بدانست كه آن گورخر نيست و با او اكنون چاره‌گرى مىجويد ، نه زور . و بدانست كه او تنها اكوان ديو است . پس رستم با خود گفت : از دانا شنيده‌ام كه اين جاى اكوان ديو است كه گفته‌اند پوست گورخر را مىكَنَد و بر تن مىكند . پس بايد اكنون او را با شمشير چاره كنم و بر آن پوست زرّين و زردش ، خون بدوانم . در همان هنگام ، بار ديگر آن ديو در آن دشت پديدار شد . رستم سپهبد ، رخش تيزتگ خود را از جا برانگيخت و از بالاى آن اسپِ چون باد ، كمان را به زه كرد و تيرى به مانند آذرگشسپ بيانداخت . ليك درست در همان هنگام كه رستم كمان كيانى را بركشيد ، بار ديگر آن گور از برابر چشم او ناپديد گشت . و بدين سان رستم سه شبانه‌روز در آن پهن دشت ، اسپ بتاخت . ليك سرانجام تشنه و گرسنه گشت و سرش از خواب بر كوههء زين مىافتاد . چون تشنگىاش سخت شد ، ناگهان چشمه‌اى چون گلاب در برابر او پديدار گشت . پس رستم فرود آمد و رَخش را [ نيز ] آب بداد . كمندش به بازو بود و ببر بيان را به تنگى بر تن بسته بود . پس زين را از رخش برداشت و آن جناغ پلنگ را به جاى بالين خود نهاد و نمد زين را در پيش آن آب بيافكند . آنگاه رخش را در آن چراگاه رها ساخت و خود از ماندگى بخفت . افكندن اكوان ديو ، رستم را به دريا در همان هنگام اكوان كه رستم را از دور ، خفته بديد ، همچون باد به سوى او تاخت . چون به نزد او رسيد ، زمين را گِرد ببريد و رستم را با آن زمين ، از آن دشت برداشت و به آسمان برد . رستم كه از خواب بيدار گشت ، از جاى بجنبيد و با ديدن آن كار ، اندوهگين گشت و سرش پر از انديشه شد . با خود گفت : آن ديو پليد برايم دام خون گسترد . دريغ اين دل و زور و يال و زخم شمشير و گوپال من . همانا كه از