دارى . من به هر آنچه كه تو فرمان دهى ، كمر بستهام . بهروزى و مهترى جفت تو بادا . چون خسرو رستم را ديد ، او را بنواخت و در كنار خويش بر تخت بنشاند و به دو گفت : اى پهلوان ، هميشه شاد و روشن روان زندگانى كنى . بدان كه روز من با ديدن تو فرّخ مىباشد و همهء بخت من از جان بيدار تو است . اكنون اى پيل تن ، كارى پيش آمده كه از ميان اين انجمن بزرگ ، تو را بخواستم . پس از براى تاج و گنج كمر به اين كار ببند . چوپان به من گفت كه گورخرى رها ، در ميان گله پديد آمده است . آنگاه كى خسرو از همهء آنچه كه از چوپان بشنيده بود ، به رستم سخت راند و به دو گفت : اكنون اين رنج را بر خويشتن بسنج و برو و خود را از گزند او نگاهدار ، شايد كه او اهريمنى كينهجوى باشد . رستم كه چنين بشنيد ، به شاه گفت : با بخت تو است كه پرستندگان تخت تو از هيچ چيز نترسند . بدان كه شير و ديو و اژدهاى نرّ هم كه باشد ، از شمشير تيز من رهايى نخواهد يافت . جستن رستم ، ديو را پس رستم با كمندى در دست و اژدهايى به زير ، به مانند نرّه شيرى از براى آن شكار ، به آن دشتى كه گلههاى آن چوپان در آنجا بودند و آن ديو نيز از آن سو مىگذشت ، برفت . سه روز در آن مرغزار جستجو كرد و در پيرامون آن گلههاى اسپان به شكار پرداخت . به روز چهارم ناگهان آن را بديد كه به مانند باد باختر « 1 » در آن دشت از برابر او بگذشت . بيرونش همچون اسپ درخشان زرّينى بود . ليك در زير پوستش پتيارهء زشتى بود . چون رستم او را بديد ، رخش دلاور را از جا برانگيخت . ليك چون به دو نزديك شد ، آهنگ ديگرى كرد و با خود گفت : اين را نبايد با دشنه تباه ساخت و كشت ، بايد كه به خم كمند گرفتارش سازم و بدين سان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 852
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥٢
هامش
( 1 ) - باد باختر همان باد شمال است .