زردى خورشيد است و گويى آسمان را با آب زر بشسته است . راه سياهى از يال تا به دُم او كشيده شده است . با آن سرين گِرد و دست و پاى بلند ، گويى اسپ زردهاى است . خسرو چون سخنان چوپان را بشنيد ، بدانست كه آن گورخر نيست ، زيرا كه گورخر از اسپ نيرومندتر نباشد . ديگر اين كه خود خسرو كارآزموده بود و از كارآگهان نيز بشنيده بود كه چشمهاى كه آن چوپان ، گلههاى خود را در آنجا رها كرده بود و نگاه مىداشت ، همان چشمهاى است كه اكوان ديو در آنجاست همان ديوى كه گيتى ازو پر از فرياد بود . پس شاه به چوپان گفت : اكنون بدانستم كه آن گورخر نيست ، پس تو ديگر در اينجا نمان . آنگاه شاه به پهلوانان گفت : اى نامداران با فرّ و جاه ، اينك بايد پهلوانى چون شير ژيان به اين كار كمر ببندد . خسرو به هر كه بنگريست ، هيچيك از آن پهلوانان را براى آن كار نپسنديد و شايسته نديد ، بجز رستم زال كه او در هر كارى فريادرس بود . پس نامهاى پر از مِهر و داد بنوشت و آن را به گرگين - پسر ميلاد - داد و به دو گفت : تو اين نامه را به مُروا « 1 » به نزد پسر زال ببر و شب و روز به شتاب برو و در زابلستان نيز مياساى . چون به آنجا رسيدى درودهاى فراوان و مهربانانهء ما را به او برسان و او را بگوى كه : آسمان بىتو مبادا . پس چون اين نامه را بخوانْد ، به او بگو : همانا كه فرّ من از تو پر از رنگ و بوى است . پس اينك روى بنماى و چون نامه را بخواندى ، ديگر در زابل نمان و بدينجا شتاب . گرگين بسان باد دمان و يا چون گوزنى كه از جان خود بترسد ، بيرون شد . چون به نزديكى زابلستان رسيد ، رستم - آن سپهر پهلوانان - را پياده بديد . پس به نزديك او رفت و او را نماز برد . رستم از او در بارهء آن راه دراز بپرسيد . آنگاه چون فرمان شاه را بشنيد ، به شتاب به بارگاه كى خسرو تاخت و خاك پِى تخت او را ببوسيد و بر بخت او آفرين خواند و گفت : شاها تو مرا خواسته بودى . اكنون بيآمدم ، تا ببينم آهنگ چه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 851
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٥١
هامش
( 1 ) - مُروا به پارسى به معناى فال نيك است .