تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
ديگر نامداران دلاور بنشستند . آنگاه كى خسرو از آن رزمگاه و رنج پيكار با سپاه توران بپرسيد ، گودرز به دو گفت : اى شهريار ، در بارهء اين كارزار ، سخنهاى بسيارى است ، ليك نخست بايد آرامش گزينيم و ميگسارى كنيم ، آنگاه بدرستى از اين كار بپرسى . پس خوان نهادند و شاه بخنديد و به دو گفت : براستى كه گرسنه بودى . سپس مِى و رامشگران را نيز به آن خوان بيآورد و در بارهء افراسياب و پولادوند و آن كُشتى و كمند تاب داده و خاقان و كاموس و اشكبوس و آن سپاه نيرومند با پيل و كوس توران بپرسيد . گودرز به دو گفت : اى شهريار ، همانا كه هيچ سوارى چون رستم از مادر نزايد . اگر ديو و شير يا اژدها نيز به جنگ او آيد ، از چنگ درازش رهايى نيابد . هزار آفرين بر شهريار و بويژه بر اين رستم پهلوان نامدار باد . كى خسرو تاجور از شنيدن آن سخنان ، چنان شاد شد كه گويى سر به كيوان برآورد . پس گفت : اى پهلوان ، تو شيرى بيدار و روشن روانى براستى : كسى كش خرد باشد آموزگار * نگه دارد اين گردش روزگار چشم بد از اين پهلوان دور و همهء زندگانيش در سور باد . و بدين سان كى خسرو و آن پهلوانان يك ماه به ميگسارى و شادى پرداختند و رامشگران نيز سخنهاى رستم را با ناى و رود و سرودهاى پهلوى مىخواندند . بازگشتن رستم به سيستان تهمتن يك ماه را در پيشگاه شاه و در نزد او به ميگسارى پرداخت . آنگاه به شاه گفت : اى شهريار پر هنر و نامور ، اگر چه تو با دانش و نيك خويى ، ليك مرا آرزوى ديدن روى زال در سر است . كى خسرو - آن شاه گيتى - كه چنين شنيد ، در گنج بگشود و از هر چيز گرانمايه‌اى كه در نهان داشت ، از ياكند و تاج و انگشترى و ديبا و جامهء شوشترى و كنيزان با افسر و گوشواره و سد اسپ و سد شتر با زين و بار و