تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢

پيشه‌ورى در ايران نماند و خود سرزمين ايران نيز برجاى نماند . پس رستم به پولادوند روى كرد و گفت : اى ديو ، اكنون كه گزند گرز پهلوانان را ديدى و دستانت آن لگام سياه را نمىتوانند بگيرند ، پس پياده بشو و زينهار بخواه . ليك پولادوند گفت : از اين گرز ، هيچ گزندى بر من نيآمد . و بدين سان آن دو با كينه با يكديگر سخن گفتند . آنگاه پولادوند با چاره و افسون ، دشنه‌اى از الماس بيآورد . ليك آن هم به ببر بيان رستم كارگر نيآمد . پولادوند ديو كه چنين ديد ، جگرش پر از خون شد و چون تيغش به رستم نرسيد ، خشمگينانه با روزگار برآشفت و از آن يال و دوش رستم اندوهگين گشت و بار ديگر به رستم زال گفت : اين ببر بيان و گبر مردرى « 1 » و اين كلاهخود تيره رنگت را از سر و تن بيرون كن و زرهى ديگر بپوش تا من نيز همان را بپوشم و به پيش تو بشتابم . ليك رستم گفت : اين كار ، شدنى نيست و اين ابزار كارزار را از خود دور نسازم و تو نيز همان را كه دارى نگاهدار . پس بار ديگر پولاد گرانمايه و رستم پهلوان بگشتند ، ليك جنگ افزار آن پهلوانان بر آن ببر بيان رستم و نيز بر گبر پولاد كارگر نيآمد . پس پولاد جنگى به رستم گفت : در هنگام كُشتى است كه مردانگى آشكار گردد . پس به كشتى بپردازيم و دوال كمر يكديگر را بگيريم و ببينيم كه روزگار ، چه كسى را در آن كارزار ، پيروز مىگرداند . رستم به دو گفت : اى ديو ناسازگار ، تو در برابر زخم دليران پايدار نيستى و پيوسته به مانند روباه ، مىخواهى كه فريب و چاره‌اى به كار گيرى . ليك اين ، تو را سودى نبخشد و تنها سر خود را در بند آورى . اكنون نيز مىخواهى در اين كُشتى ، بند و افسون به كار برى تا كمند را از گردن خويش دور دارى . سرانجام آن دو با يكديگر پيمانى سخت ببستند تا هيچيك از سپاهيان به يارى هيچكدام از ايشان نيآيد و آنها نيز يار و فريادرسى نخواهند . اين بگفتند و از اسپان فرود آمدند .

هامش
( 1 ) - مُرْدَرى به پارسى به معناى ميراث است .