من آن همه نبيره و پسر داشتم كه بدانها سرم از خورشيد نيز برتر بود . ليك همگى در پيش من به هنگام رزم كشته شدند و اين چنين اختر و روزگار من برگشت . جوانان كشته شدند و من با پيرانه سر بر جاى ماندم . همانا كه ديگر مرا از كلاه و كمر بزرگى ، شرم بادا . دريغ آن نوجوانانم . اين چنين بخت خندانم از من برگشت . بدين سان گودرز كمر برگشاد و كلاه از سر برداشت و خروش و ناله سرداد .
رزم رستم با پولادوند
چون رستم در بارهء گودرز بشنيد ، بسان برگ درخت بلرزيد و سخت دژم گشت .
پس به نزديك پولادوند آمد و او را ديد كه بسان كوهى بلند است . رستم از آنچه كه بر سر آن چهار پهلوان بيآمده بود ، اندوهگين گشت و ايشان را به مانند گورخرى پنداشت و دشمن را همچون شيرى يافت . بيشتر سپاهيان را نيز كشته يافت . پس در دل گفت : ديگر روز ما تيره گشت و سرِ نامدارانمان خيره شد . همانا كه روزگار ما برگشت و آن بخت بيدارمان به خواب رفت . آنگاه رستم ران بيفشرد و برآشفت و اسپ را تيز و آهنگ در آويختن با پولادوند كرد . پس به دو گفت : اى ديو ناسازگار ، اكنون گردش روزگار را ببينى . از سوى ديگر تهمتن ، پهلوانان ايران را پياده بديد . پس به كردگار گيهان گفت : اى برتر از آشكار و نهان ، اگر چشمان من در جنگ نابينا مىگشت ، بهتر از ديدن اين روز تنگ بود كه بدين سان از جنگ با پيران و هومان و اين پولادوند دلاور و ديو ، فرياد پهلوانان ما برآمد و گيو و رهّام و توس و نيز بيژن - كه بر شير نيز فسوس مىكرد - اين چنين پياده گشتند . اسپ آن بزرگان با تير دشمن تباه گشت و بدين گونه پياده به جنگ برخاستهاند .
پس رستم با پولادوند ديو برآويخت و كمند تاب دادهاش را به سوى او بيانداخت .
ليك پولادوند - آن سوار نبرده - بترسيد و از آن كارزار سير گشت و گردن خود را خم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 840
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٤٠